
سکوت نويسنده :شاه احساسات تاريخ: چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ ساعت: 22:6 یه روزی فهمیدم که پرحرفترین لحظههای زندگیم، سکوتهام بودن...عجیبه، نه؟!ما فکر میکنیم فقط با حرف زدن میشه چیزی رو بیان کرد...اما بعضی چیزها،آنقدر عمیقن که کلمه براشون کوچیکه؛فقط سکوت میتونه حملشون کنه...سکوت،برخلاف چیزی که فکر میکنیم، خالی نیست...سکوت،پر از چیزهاییه که نمیشه گفتشون؛پر از دردهایی که کلمه ناقصشون میکنه،پر از عشقهایی که حرف زدن ازشون کمارزششون میکنه...فکر میکنم دنیای در زمان حاضر،از سکوت میترسه...هم...
ادامه مطلب
نامه ای به خودم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ ساعت: 20:50 سلام به اون پسری که یه شب سال ۹۰،تصمیم گرفت یه وبلاگ بسازه...نمیدونم اون شب دقیقا" چی تو سرت میگذشت...شاید فقط دلت پر بود،شاید فقط یه جایی میخواستی حرف بزنی،بدون اینکه کسی قضاوتت کنه...اما هرچی که بود،همون تصمیم ساده،شد نقطهی ابتدا یه مسیر طولانی که هنوز،بعد از این همه سال،ادامه داره...یادته اون اولین متنها رو؟!!همونهایی که با غلطهای تایپی نوشته بودی،همونهایی که هنوز داشتی یاد میگرفتی چطور احساست رو کلمه ک...
ادامه مطلب
کریسمس و سال نو نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۰۵ ساعت: 20:12 دنیا در میانه ی جشن های سال نو میلادی 2026 و کریسمس است...اگرچه این جشن ریشه در تقویم ما ندارد،اما انگار در همهی دنیا یک مفهوم مشترک دارد:"گرمای خانواده در سردترین روزهای سال"...کریسمس برای میلیونها نفر در جهان،یعنی دور هم جمع شدن...یعنی چراغهایی که در تاریکی زمستان روشن میشوند،یعنی درخت کاجی که با تزیینات رنگارنگشانگار میخواهد به ما یادآوری کند که زندگی هنوز زیباست...شاید ما ایرانیها شب یلدا را داریم،شاید سنت...
ادامه مطلب
متن خاص و غمگین برای روز پدر ۱۴۰۴ (ویژه پدران آسمانی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۸ ساعت: 19:45 تقویم میگوید سیزدهم دیماه است و روز پدر؛اما تقویم خانهی ما سالهاست که روی یک تاریخِ تلخ قفل شده است...از همان روزی که آغوشت از زمستان این دنیا کوچ کردو گرمای دستهایت را با خودت بردی..پدر...میگویند سیزده رجب روز مرد است،اما برای من،هر سیزده به درِ زندگیام،به یاد آن کوهی میگذرد که پشتم بودو حالا فقط سایهاش در خوابهایم مانده است...این روزها که دنیا درگیر جشنهای سال نو...
ادامه مطلب
دلنوشته جنگ نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۲۶ ساعت: 22:54 بعضی شبها،صدای انفجار جای لالایی مادرها را میگیرد...و صبح، بهجای بوی نان تازه از تنور محله،بوی خاک و دود میآید...جنوب این روزها رنگش عوض شده؛آسمانی که قرار بود پر از ستاره باشد،پر شده از نوری که آدمها را میترساند،و صدایی که هیچ بچهای دلش نمیخواهد یادش بماند...شهرهایی که خوابهایشان بههم ریخت...بندرعباس، بوشهر، قشم، هرمزگان...اسمهایی که تا دیروز فقط یادآور دریا و نخل و عطر خرما بودند،حالا کنار خبرها، با عددهایی ...
ادامه مطلب
دلنوشته برای عمویم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۳ ساعت: 17:34 تقویم دوباره یک اسم را از فهرست زندگیام خط زد...هفته پیش، عمویم رفت...و من که فکر میکردم بعد از سال ۹۱،بعد از رفتن پدر،دیگر بلد شدهام با خالی شدن جای کسی کنار بیایم،فهمیدم که هر رفتن،درد خودش را دارد؛هیچکدام شبیه هم نیستند...عمو که رفت،انگار یک تکه دیگر از همان دنیای قدیم هم با او رفت...همان دنیایی که پدر در آن بود،که خندههای دورهمیهای فامیل در آن بود،که هنوز بوی زندگی در آن مانده بود...هر آدمی که از نسل ...
ادامه مطلب
دلنوشته (لبخندهای روزمره) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۳ ساعت: 23:41 این روزها فکر میکنم بزرگترین دروغی کهبه همهمان گفتهاند این است که باید "همیشه خوب باشیم"...که باید لبخند بزنیم حتی وقتی خستهایم،باید بگوییم:"خوبم"؛حتی وقتی هیچچیز خوب نیست،باید ادامه بدهیم حتی وقتی دیگر نای ادامه دادن نداریم...نمیدانم از کی این عادت شروع کار شد که غم را قایم کنیمو فقط خوشیهایمان را نشان بدهیم...شاید از ترس قضاوت،شاید از خستگیِ تبیین دادن،شاید چون یاد گرفتهایم که هیچکس واقعاً وق...
ادامه مطلب
قدر زمان حال (دلنوشته فلسفی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۵ ساعت: 21:10 همین الان که این جمله را میخوانی،یک اتفاق عجیب در حال رخ دادن است...تو، در همین ثانیه،زندهای...قلبت میزند،نفس میکشی،فکر میکنی، حس میکنی؛و همهی اینها،فقط در همین یک لحظه اتفاق میافتد،لحظهای که تا وقتی این جمله را تمام کنی، دیگر برای همیشه گذشته...ما آدمها، عجیب موجوداتی هستیم...نصف عمرمان را در گذشته زندگی میکنیم؛در حسرت آنچه بود یا نبود،در تحلیل اتفاقهایی که دیگر تمام شدهاند...و نصف دیگر...
ادامه مطلب
تابستون های قدیم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ ساعت: 22:48 بوی خاک داغ زیر آفتاب که میاد،یهو میرم به یه جای دیگه...میرم به همون تابستونهای بچگی،همون کوچههای خلوت ظهر،همون روزهایی که فقط بازی بود و بازی، تا غروب...تابستونهای اونموقع یه چیز دیگه بود...صبح زود که بیدار میشدیم،انگار یه دنیای بیپایان کار جلومون بود؛نه مدرسهای،نه مشقی،فقط بازی و بازی و بازی...یادش بخیر اون ظهرهای داغ که مامان میگفت:"برید تو، آفتاب میزنه" و ما گوش نمیدادیم...یادش بخیر اون بستنیهای یخی ک...
ادامه مطلب
روزگاریه که بلاگرها برای گرفتن تبلیغ و داشتن درآمدبا هرمحتوایی صفحهشون رو پر میکنن،از آشپزی گرفته تا استایل لباس و روزمرگی و ...هیچ اشکالی هم نداره اما صفحاتی هم هستنکه محتواشون باعث ضرر یا ناراحتی آدمها میشه،درباره بلاگرهای کودک و زیرسن قانونی زیاد گفتن و زیاد خواندیماما من میخوام درباره محتوایی حرف بزنمکه با عکس و فیلم از سالمندان یا بیمارانیهکه صاحب صفحه اصولا به رضایتشون فکر هم نمیکنه...طرف در بستر بیماریه،هوشیار نیست،هوش و حواسش سر جاش نیست،در خانه سالمندانه،الزایمر گرفته یا از شدت فقر کسی به خودش زحمت نمیده؛ازش بپرسه شما راضی هستی عکست یا فیلمت تو صفحات مجازی باشه؟!عکس سلبریتیها، نویسندهها، ورزشکاراخلاصه هرکس که بشه باهاش توجه و لایک و کامنت خرید رو در بدترین حالت طرف میذارنو هی هم مین...
ادامه مطلب
بچه که بودم یکبار جنگ خروسها را از نزدیک دیدم... توی میدانچهای مرد و زن،کوچک و بزرگ، دورتادور ایستاده بودند،منتظر... دو نفر از راه رسیدند؛ خروسهاشان زیر بغلشان بود؛ خودشان آرام بودند،اخمو،خیره به جلو، بینگاه به مردم... . . . . برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید.. رمز همان رمز پست های قبلیست... 8 ....
ادامه مطلب
سلام همخوان های عزیز... برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید.. رمز پست ، رمز پست های اخیر است.. . . . . 8...
ادامه مطلب
عشق اول هر آدمی یهکم زیادتر از چیزی که لایقشه تو زندگیش موثره...نمیدونم مال آکبند بودن دل و روح و روان آدمه یا چی...اما انگار عشق اول،اولین و پررنگترین خط رو روی لوح سفید وجود آدم میکشه...آدمها بزرگ میشن،غالبا از اون عشق عبور میکنن،میرن دنبال سرنوشتشون...زن میگیرن؛شوهر میکنن...درس میخونن...بزرگ و بزرگتر میشن؛بعدش پیر و پیرتر...اما امون از عشق اول...آره...دقیقا همون بابایی رو میگم که الان از یادآوریش؛یه خنده استهزا گوشه لبتون نشستهیا به خودتون میگید خدا دوستم داشت که از زندگیم رفت...آره...رفته...اما نه همهش...عین عبور یه آدم مرضدار از روی سمنت خیسو تازه جلوی در خونه آدمکه خودش میره اما علامت کفشش تا روزی که خونه،خونهست میمونه...ما متاثر از عشق اولمون با آدمهای بعدی روبرو میشیم...متاثر از زخمی...
ادامه مطلب
زندگیمون شده زندگی سگی بگو خب...یهکم حواسمونو جمع کنیم شاید راحتتر بشهاز این تونل وحشت که اسمش شده زندگی عبور کنیم...ما دیگه جوان نمیشیم...حواسمون باشه...اگه سیگار میکشیم و دندون خراب داریمو بودجهمون نمیرسه یا فعلا دندانپزشکی اولویتمون نیستاز قرص و اسپری خوشبوکننده دهان استفاده کنیم...تو کافههای مخصوص کار و مطالعه با بچه توی کالسکه نریم...اگه پول خریدن عطر نداریم مرتب دوش بگیریمو از دئودورانت و کرمهای ضدتعریق استفاده کنیم...وقتی خبر طلاق کسی رو میشنویم؛سماجت نکنیم که بفهمیم چرا؛چون به ما مربوط نیست...وقتی سرماخوردگی و آنفولانزا داریم تو اماکن عمومی نباشیمو اگر خونه موندن نونمون رو آجر میکنه،حتما دو تا ماسک بزنیم و فاصلهمون رو با دیگران حفظ کنیم...اگه عزیز کسی مرد ازش نپرسیم چند سالش بوده؛عزی...
ادامه مطلب
اوسمار ویرا سرمربی فعلی تیم فوتبال پرسپولیسبرای چندمین بار در مصاحبههایش؛از یحیی گلمحمدی مربی اسبق پرسپولیس به خوبی و نیکی یاد کردو از او تقدیر و تشکر کرد...با اینکه اوسمار از سرزمین فوتبال آمدهاما هر بار یحیی را معلم خود خطاب کردهو گفته زمانی که بهعنوان دستیار کنار یحیی بوده،چیزهای زیادی از او یاد گرفته...و حالا این ادبیات،نگاه، نگرش و عملکرد رامقایسه کنیم با مربیان، مدیران، وزرا، نمایندگانو مسئولان ایرانی که وقتی در جایگاهی قرار میگیرندبه ندرت از گذشتگان به خوبی و نیکی یاد میکنندو تمامی گذشته،آدمها،اتفاقات،پروژهها، قراردادهاو روابط را ویران و خراب خطاب میکنندو خود را رابینهود و سوپرمن که منت گذاشتهو آمده تا این کویر را آباد کند...قدردانی و تشکر از گذشتگان و پیشکسوتانو به نیکی یادکردن از اف...
ادامه مطلب
زمستونهای قدیم بهقدری برف سنگین و زیاد میاومد؛که گاهی وقتی میخواستم برم مدرسهچکمههای تا زیر زانوم هم جوابگو نبود...برف اونقدر بارها و بارها در زمستون میبارید؛که کاملا یک امر عادی تلقی میشدو محال بود ادارهی آموزش و پرورش بهخاطر بارش برف،مگر در شرایط بسیار بسیار بد،مدارس رو تعطیل کنه...توی زمستون گاهی صبحهای خیلی زود،با صدای قدمهای برادرهام روی پشتبومو بعدم پاروکردن برفها بیدارو بعد از خوردن صبحانه راهی مدرسه میشدم...خونهی ما توی خیابون لاله ششم بودو با محمد و هادی و فیروز و علی و سروش که همشاگردی بودم،پنجنفری راهی مدرسهی شهید غفاری،توی خیابون دوازهم،میشدیم...تمام مسیر حواسمون رو باید جمع میکردیم که زمین نخوریمو با خنده و گاهی ترس و دلواپسی از سکوت حاکم در خیابانهابه سبب ریزش برف،بالاخره به مد...
ادامه مطلب
یه روز به خودت میای میبینی دیگه هیچ حرفی رو نمیتونی با کسی قسمت کنی...میبینی هیشکی زبونت رو نمیفهمه...میبینی خسته شدی از گشتن...باورت شده نیست؛اونی که عین تو دنیا رو ببینهو از حرفات همونی رو بفهمه که تو میخوای،نیست،وجود نداره،بدنیا نیومده یا قبل اینکه پیداش کنی مرده...اون روز دلت میخواد فقط تنها باشی...با کتابات،با آلبوم عکسهای قدیمی،با گلدونات،با بالش خودت،با لپتاپ قراضه کهنه خودت و دیگه خودت رو بهروز نکنی...خودت رو جوون نگه نداری...دست برداری از تلاش...بشینی تو آفتاب پاهاتو دراز کنی...یه لیوان چایی رو با قند دارچینی هورت بکشیو بذاری آفتاب بتابه به پاهات،خستگیشونو بگیره...یادت بره با همین پاها چقدر دنبال یه "نیست" بزرگ گشتی...تا آخرش فهمیدی باید خم بشی تو خودت...با خودت خلوت کنی و همه جمعیت...
ادامه مطلب
یکی از سختترین و احتمالا سخیفترین رفتارها شاید این باشدکه آدم هموطنش را توبیخ کند،تحقیر کند..بپرسد آخر چرا؟!با کدام عقل؟!میخواهم سخیف باشم!!هموطن!چرا؟!با کدام عقل؟!با چه بینشی؟به امید رسیدن به چه؟!هموطن کجای عزتنفست درد میکندکه خودت را به درد و دیوار میکوبیبرای دیدن دیگری از فاصلهای نزدیکتر؟!هموطن چقدر دوری از موفقیت،چقدر پرتی از پیروزی،چقدر دوری از افتخار،که تو را رسانده به کسب افتخار، "من رونالدو رو دیدم!به خدا! خودِ خودم خودِ خودشو دیدم!"دیدی که چه؟!چه بشود؟!هموطن!چقدر یک ایران را،یک ایرانی را حاشیهای،حقیر،زیردستو نخودی دنیا دیدی که برود بزند به کوه و بیابان،برود در بشکند،برود توی مسیر اتوبوس که..هموطن!گناهت به جا...گناهت به گردن خودت که به تعدادی که رفتید رونالدو را ببینید،تعدادی چندین ...
ادامه مطلب
هلثلاین بهتازگی اعلام کرده هر فرد بالغدر هر شبانه روز به ۴ بار بغل برای زنده ماندن،۸ بار بغل برای ادامه دادن راهو ۱۲ بار بغل برای رشد و پیشرفت احتیاج دارد...خب نگاه کنیم به خودمان...به همین روزی که تا الان بیستوسه ساعت و اندی از آن گذشته...امروز کسی ما را در آغوش گرفته؟!گرمای تنی را حس کردهایم؟!حتی یک بار؟!راستش آدمی غریزه داره،دل دارد،دلش پر دارد برای پرپر زدن،تنش جان دارد برای کندن،خودش یک چیزهایی میبیند یک چیزهایی بهش میگویند،یک چیزهایی را احساس میکند و یک چیزهایی هم به اختیار هورمونهاست...همچین هم نیاز نیست هلثلاین بگوید تا بفهمیم چقدر دربدر آغوش گرمیم...ما از آن گریه نخست وقت بریدن نافتا همین حالا که این سطور نگاشته و خوانده میشوددنبال گرمای آغوشی امنیم...برایش چشم میگردانیم،دنبالش هستی...
ادامه مطلب
آقای حکایتی،سروموی سفید تو یادمون میارهکه عمرمون گذشت،که تباه شد،که نذاشتن زندگی کنیم...مامان هرشب برام قبل از خواب قصه میگفتو من عاشق قصه سیندرلا بودم،تا اینکه از دل تلویزیون سیاه و سفید تو اومدیو برامون با اون لبخند مهربون و صدای قشنگت قصه تعریف کردی...توی قصه های تو هیچ شیری حیوونی رو شکار نمیکردو کسی فریب حیله روباه رو نمیخوردو هرمشکلی یه راه حلی داشت...ما قصه هاتو باور کردیم و تو نگفتی اینها همه ش قصه س،نگفتی دنیا بی رحمه،نگفتی کسی به کسی رحم نمیکنه،نگفتی عمر زود میگذره...جنگ هنوز تموم نشده بود که تو برامونزیر وحشت موشک و بمب و آژیر وضعیت قرمز برنامه میساختی،چیزی شبیه فیلم زندگی زیباست ساخته روبرتو بنینیکه باباهه میخواست زشتی های جنگوبا قشنگیای قصه برای پسرش شیرین کنه...راستی اون بچه ها...
ادامه مطلب