خرید بک لینک

یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیکها بود،
روز و شب در نیاوردم...
حمام نمیگرفتم...
ریشم را نمیتراشیدم و دندانهایم را مسواک نمیزدم...
چون عشق خیلی دیر به من آموخت که
آدم خودش را برای کسی مرتب میکند،
برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند،
و من هیچ کسی را نداشتم...
به ساعت نگاه میکنم،
از جایم بلند میشوم،
چند قدمی به سمت اتاق حرکت میکنم،
در میانۀ راه ناگهان میایستم،
یک وقفه چند ثانیهای و دوباره بازمیگردم
و در جای خودم مینشینم..
کتابی را از قفسه کتابهایم برمیدارم،
بیاعتنا چند برگه اول را نگاهی میاندازم و کتاب را کنار میگذارم...
مجدداً از جایم بلند میشوم،
به آشپزخانه میروم،
شاید آشپزی بتواند حالم را قدری بهتر کند،
گمان میکنم این احوالات نتیجه گرسنگی باشد،
اجاق را روشن میکنم اما میفهمم
که من اکنون حوصله چندانی برای طبخ غذا
و حتی خوردناش ندارم...
اجاق را خاموش میکنم،
بازمیگردم و در جای خودم چمباتمه مینشینم...
یک روز باک برای فرار از بیحوصلگی و ملالی که دچارش شده بود،
تصمیم میگیرد از خانهاش فرار کند
و به جنگل پناه ببرد!
من اکنون حتی فاقد چنین توانی برای فرار از احوالاتِ شخصی خودم هستم،
حالا من به عنوان یک انسانِ زیرزمینی دقیقاً نمیدانم چکار باید بکنم!!
انگار دچار ملال شدهام
و هیچ واژۀ قویتری برای توصیف احوالاتِ کنونیام نمییابم....
حال زندگی من وخیم است،
چیزی نمیتواند غافلگیرم کند،
نمیتوانم برای مدت مدیدی خودم را به کاری سرگرم کنم
و یا حواسام را از منجلابی که در آن گیر کردهام، پرت کنم...
گمان میکنم به عنوان یک انسان بیمحتوا جایی اسیر شدهام..
من حالا یک انسان 1ام،
یک مرد فراموششده که خودش را ناخواسته برای همیشه تسلیم ملال کرده است..
من باید بپذیرم که این پرسهزنیهای بیهوده
در محیط خانه تمام زندگی من است
و نباید انتظار دیگری از این زندگی داشته باشم...

gharibe64sms.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 15:05

صفحه بندی