1های 1 بهقدری برف سنگین و زیاد میاومد؛
که گاهی وقتی میخواستم برم مدرسه
چکمههای تا زیر زانوم هم جوابگو نبود...
برف اونقدر بارها و بارها در زمستون میبارید؛
که کاملا یک امر عادی تلقی میشد
و محال بود ادارهی آموزش و پرورش بهخاطر بارش برف،
مگر در شرایط بسیار بسیار بد،
مدارس رو تعطیل کنه...
توی زمستون گاهی صبحهای خیلی زود،
با صدای قدمهای برادرهام روی پشتبوم
و بعدم پاروکردن برفها بیدار
و بعد از خوردن صبحانه راهی مدرسه میشدم...
خونهی ما توی خیابون لاله ششم بود
و با محمد و هادی و فیروز و علی و سروش که همشاگردی بودم،
پنجنفری راهی مدرسهی شهید غفاری،
توی خیابون دوازهم،میشدیم...
تمام مسیر حواسمون رو باید جمع میکردیم که زمین نخوریم
و با خنده و گاهی ترس و دلواپسی از سکوت حاکم در خیابانها
به سبب ریزش برف،
بالاخره به مدرسه میرسیدیم
و اگه مدیر،آقای بهاروند،دلش به حال بچهها میسوخت،
مراسم صبحگاه در راهروی عریضوطویل مدرسه برگزار میشد؛
اگرم با دندهی چپ از خواب بیدار شده بود
و طبقمعمول روی سگش بالا بود
که باید توی همون سرما و برف حیاط بزرگ مدرسه،
به صف میایستادیم تا مراسم صبحگاه اجرا بشه
و بعد بریم سرکلاسهامون...
خوب یادمه حتی وقتی زنگ آخر میخورد و برمیگشتیم خونه،
هوا هنوز برفی بود و بارش ادامه داشت
و مردهای هر خونهای از پشتبوم منزلشون،
پاروپارو برف به حیاط یا خیابونها میریختن...
اما اینروزها وضعیت خیلی فرق کرده...!!!
بهخاطر یهذره برف،مردم ذوقزده میشن..!!
مدارس،کلاسها رو به صورت مجازی برگزار میکنه
و تقریبا نیمهتعطیل میشن؛
در حالیکه روی هیچ پشتبومی کسی در حال پاروکردن برف نیست!!!
این روزها هیچ شباهتی به گذشته نداره،
همهچیز نمایشی شده،
حتی عکسهایی که با فیگورهای عجیب آدمها در دوسانت برف گرفته میشه
و توی اینستا به نمایش درمیاد،
همهوهمه حکایت از یکچیز داره
و اونم اینه که دیگه هیچچیز واقعی،
برای ثبت خاطره،در یادها باقی نمونده...
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور