11 بودن تنها این نیست
که مادرت تو را بزاید و از زایشگاه فرار کند...
مجهول بودن فقط این نیست که تو را
بعد از اولین نفسها لای کیسه زباله بپیچند
و توی باکس آشغال سر یک کوچه بیندارند...
مجهولالهویه بودن فقط این نیست
که مادرت نداند تو حاصل پیچش تنش با تن کدام مردی...
نه جانم...
مجهولالهویه بودن فقط این نیست...
ممکن است یک شناسنامه تروتمیز داشته باشی،
حتی کارت ملی هوشمند هم بهت رسیده باشد،
اصلا کلی سند و بنچاق هم به نامت خورده باشد،
اصلا هر جایی بروی صدر مجلس تو را بنشانند،
حساب بانکی و پاسپورتت هم دستت باشد؛
اما مجهولالهویه باشی...
یعنی هویتات چیزی نباشد جز چند ورق و نامی
که صدایت کنند باهاش و تو سر بگردانی...
هویت آدم در مناسباتش با آدمها تعریف میشود شاید...
در رفیق بودن،در همراه بودن،
در مادر یا پدر بودن،
در عاشق و معشوق بودن،
در دلداده و دلدار بودن،
در همسر بودن،در همخانه بودن...
اصلا برای همین است که زنبور که از کندو بیرون شد میمیرد...
چون بعدش دیگر نه ملکه جماعتیست
و نه کارگر ملکهای و نه شوهر ملکهای
و نه نگهبان کندویی و آن وقت است
که زنبود بودن به تنهایی و دو بال داشتن
به تنهایی و عسل ساختن به تنهایی توجیه زنده ماندن نیست...
اما برسیم به مجهولالهویه بودن و هراس از مجهول شدن
که آدم را مجبور به چه کارها که نمیکند...
تو را نمیخواهند اما خودت را میآویزی...
دوستت ندارند اما خودت را میآویزی،
نافش را بریده است اما خودت را میآویزی،
دلش با دیگریست اما خودت را میآویزی
و آن قدر آونگ پوک و سنگین تنات به دستها اویخته میماند
تا روزی این دستها از بیخ بازو کنده شود
و بعدش بگویی من از بس کسِ فلانکسان بودم مردم...
و بعد خیالت راحت شود که بعد از مرگت خواهند گفت مادر فلانی مرد.
زن فلانی،شوهر فلانی مرد...
همنفس بیساری مرد...
پدر کسی به رحمت خدا رفت...
فلانی به سوگ معشوق نشست
و همینها شاید چهارگوشه تابوت تو را از زمین بلند کنند...
زندگی سیاهیست زندگی آدمی که با هزاران سند و مدرک از هراس مجهولالهویه بودن تن به هر شکلی از حیات میدهد...
رنج نادیده شدن و پسزده شدن را برمیتابد...
تنها از ترس...
این ترس بیپدر...
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور