همین الان که این جمله را میخوانی،
یک اتفاق عجیب در حال رخ دادن است...
تو، در همین ثانیه،زندهای...
قلبت میزند،نفس میکشی،
فکر میکنی، حس میکنی؛
و همهی اینها،فقط در همین یک لحظه اتفاق میافتد،
لحظهای که تا وقتی این جمله را تمام کنی، دیگر برای همیشه گذشته...
ما آدمها، عجیب موجوداتی هستیم...
نصف عمرمان را در گذشته زندگی میکنیم؛
در حسرت آنچه بود یا نبود،
در تحلیل اتفاقهایی که دیگر تمام شدهاند...
و نصف دیگرش را در آیندهای که هنوز نیامده؛
در نگرانی از روز بعدیی که شاید هیچوقت آنطور که فکر میکنیم نشود...
و بین این دو،همان چیزی که واقعاً داریم
(یعنی همین لحظهی حال) بیصدا از دستمان میرود...
فکرش را بکن...
همین حالا،همین دقیقه،تنها چیزی است که واقعاً "داری"...
دیروز رفته،زمان آینده هنوز نیامده؛
تنها چیزی که وجود دارد،همین است:
این نفس، این لحظه، همین حالا...
اما چرا اینقدر سخت است ماندن در همین حالا؟!!
شاید چون ذهن آدم،عادت کرده به فرار...
فرار از دردهای الان،به سمت خاطرات؛
فرار از سختیهای الان،به سمت رویاهای آینده...
انگار ذهن،همیشه دنبال یک جای دیگر است،
جز همینجایی که واقعا" در آن ایستادهایم...
یک بار یک نفر به من گفت:
"غم، همیشه ریشه در گذشته دارد،
و اضطراب،همیشه ریشه در آینده؛
اما آرامش،فقط در همین حالا پیدا میشود"...
این جمله سالهاست در ذهنم مانده؛چون فهمیدم چقدر درست است...
هر بار که غمگینم،دارم به چیزی فکر میکنم که گذشته...
هر بار که مضطربم،دارم به چیزی فکر میکنم که هنوز نیامده...
اما هر بار که واقعا"حواسم به همین لحظه است؛
به صدای بارانی که میبارد،
به طعم چایی که مینوشم،
به گرمای دستی که نگه داشتهام؛
یک آرامش عجیب میآید سراغم؛
آرامشی که هیچجای دیگری پیدا نمیشود...
این روزها دارم یاد میگیرم که بیشتر همینجا باشم...
نه اینکه گذشته را فراموش کنم یا برای آینده برنامه نریزم؛
فقط یاد میگیرم که زیادی در آنها گم نشوم...
یاد میگیرم وقتی دارم با کسی حرف میزنم،
واقعا" آنجا باشم،نه در فکر هزار چیز دیگر...
یاد میگیرم وقتی غذا میخورم،
طعمش را حس کنم،
نه اینکه فقط برای پر کردن شکم،شتابان تمامش کنم...
یاد میگیرم وقتی کسی را در آغوش میگیرم،
واقعا" آن گرما را حس کنم،
چون نمیدانم آن آغوش،تا کی برایم باقی میماند...
چون حقیقت این است:ما هیچوقت تضمینی برای روز بعد نداریم...
تنها چیزی که واقعا" مال ماست، همین در روز جاری است، همین حالاست...
پس شاید بزرگترین هدیهای که میشود به خودمان بدهیم،همین باشد:
یاد بگیریم همین حالا زندگی کنیم...
نه در حسرت دیروزها،
نه در نگرانی روز بعدها؛
فقط همین، همین یک لحظه که در آن نفس میکشیم...
چون در آخر، زندگی چیزی نیست جز
مجموعهای از همین لحظههای "حالا"؛
و هر لحظهای که از دستش میدهیم، دیگر هیچوقت برنمیگردد...
پس همین الان،همینجا، یک نفس عمیق بکش...
و بگذار همین لحظه،کافی باشد...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور