تقویم میگوید سیزدهم دیماه است و روز پدر؛
اما تقویم خانهی ما سالهاست که روی یک تاریخِ تلخ قفل شده است...
از همان روزی که آغوشت از زمستان این دنیا کوچ کرد
و گرمای دستهایت را با خودت بردی..
پدر...
میگویند سیزده رجب روز مرد است،
اما برای من،هر سیزده به درِ زندگیام،
به یاد آن کوهی میگذرد که پشتم بود
و حالا فقط سایهاش در خوابهایم مانده است...
این روزها که دنیا درگیر جشنهای سال نو و زرق و برق درختهای کاج است،
من میان تمام این شلوغیها،
دنبال عطری میگردم که روی لباسهای قدیمیات جا مانده...
عطری که بوی امنیت میداد، بوی نان تازه، بوی پناهگاه...
در نوشته های قبلی ام نوشتم که
گرمای خانواده در سردترین روزهای سال، زیباترین مفهوم دنیاست؛
اما پدر، تو همان دمای خانهی ما بودی...
بعد از تو،
انگار هیچ شومینهای اتاق را آنطور که باید گرم نمیکند...
زمستان واقعی نه در خیابانهای برفی، که در کنج خالی صندلی توست...
در زمان حاضر نه کادویی برای خریدارین دارم و نه دستی برای بوسیدن...
تنها سهم من از این روز،
پاک کردن غبار از روی قاب عکسی است که در آن،
هنوز هم با همان چشمان مهربان به من لبخند میزنی...
چقدر این روزها به این فکر میکنم که
چقدر زود دیر شد برای تمام دوستت دارم هایی
که در مشغلههای روزمره، پشت زبانم ماندند...
پدر جان...
تو در تقویم من، فراتر از یک روزی...
تو تمام فصلهای منی...
اگرچه دیگر نیستی تا سر سفره برایمان دعا بخوانی،
اما یادت مثل یک فانوس، همیشه در تاریکترین شبهای دلتنگیام روشن است...
روزت مبارک شاه بیتاجوتخت من...
آرام بخواب که نامت تا ابد،اعتبار نوشتههای من است...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور