بعضی شبها،صدای انفجار جای لالایی مادرها را میگیرد...
و صبح، بهجای بوی نان تازه از تنور محله،
بوی خاک و دود میآید...
جنوب این روزها رنگش عوض شده؛
آسمانی که قرار بود پر از ستاره باشد،
پر شده از نوری که آدمها را میترساند،
و صدایی که هیچ بچهای دلش نمیخواهد یادش بماند...
شهرهایی که خوابهایشان بههم ریخت...
بندرعباس، بوشهر، قشم، هرمزگان...
اسمهایی که تا دیروز فقط یادآور دریا و نخل و عطر خرما بودند،
حالا کنار خبرها، با عددهایی از کشته و زخمی نوشته میشوند...
مردمی که شب را با صدای هواپیما و انفجار صبح میکنند؛
و صبح، اولین کارشان زنگ زدن به یک آشناست
فقط برای شنیدن یک "خوبم"...
یک پادگان،یک خوابگاه ساده،
جایی که چند جوان شب را با آرزوی روز بعد خوابیده بودند...
بعضیهایشان هنوز مدرسه هم تازه تمام کرده بودند،
هنوز برای خودشان نقشه داشتند؛
یک عروسی، یک شغل، یک خانهی کوچک...
حالا اسمهایشان روی کاغذها نوشته میشود،
و مادرهایشان یاد میگیرند
چطور با یک عکس، یک شب را صبح کنند...
پدرهایی که دیگر پشت در خانه منتظر نمیمانند،
چون میدانند دیگر کسی از آن در وارد نمیشود...
جنگ اسمش بزرگ است، تصمیمش سیاسی است،
اما تاوانش را همیشه آدمهای کوچک میدهند...
یک سرباز جوان، یک کارگر، یک ماهیگیر جنوب،
یک مادری که فقط میخواست بچهاش سالم برگردد...
هیچکدامشان از کسی نپرسیدند
که چرا باید بهای تصمیمهای بزرگترها را با جانشان بدهند...
هر روز عددی بالاتر میرود،
اسم شهر نوینی به لیست اضافه میشود،
و ما، پشت صفحهی گوشیهایمان،
کمکم یاد میگیریم با این عددها زندگی کنیم...
اما هر عدد، یک بالش خالی در یک خانه است،
یک صندلی که دیگر پر نمیشود،
یک تولدی که دیگر جشن گرفته نمیشود...
من سیاستمدار نیستم؛
تحلیلگر نظامی هم نیستم که از استراتژی و پیروزی حرف بزنم...
فقط یک آدمم که هر بار اسم یک شهر و یک عدد از کشتهها را میشنوم،
دلم برای همهی مادرهایی که این روزها بیخواباند میگیرد،
برای همهی بچههایی که با صدای انفجار از خواب میپرند...
کاش روزی برسد که تنها خبری که از این جنگ میشنویم،
خبر تمام شدنش باشد...
کاش عکس بچهها، بهجای شمردن روزهای بمباران،
دوباره برگردد به شمردن روزهای مدرسه...
دلتان امن، در امنترین گوشهی این روزهای ناامن...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور