سکوت - تاریخ: 1405/6/6 ساعت: 11:13
سکوت نويسنده :شاه احساسات تاريخ: چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ ساعت: 22:6 یه روزی فهمیدم که پرحرف‌ترین لحظه‌های زندگیم، سکوت‌هام بودن...عجیبه، نه؟!ما فکر می‌کنیم فقط با حرف زدن می‌شه چیزی رو بیان کرد...اما بعضی چیزها،آنقدر عمیقن که کلمه براشون کوچیکه؛فقط سکوت می‌تونه حملشون کنه...سکوت،برخلاف چیزی که فکر می‌کن...
حس جمعه - تاریخ: 1405/6/6 ساعت: 11:13
حس جمعه نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۳۰ ساعت: 21:20 جمعه‌ها یه حس عجیبی دارن که هیچ روز دیگه‌ای ندارن...نه شادی خالصن،نه غم خالص؛یه ترکیب عجیب از هر دو،یه چیزی که فقط می‌شه اسمش رو گذاشت "حس جمعه"...صبح جمعه،هوا یه‌جور دیگه‌ست...آرومه،سنگینه،انگار خود زمان هم آهسته‌تر می‌گذره...خیابون‌ها...
نامه ای به خودم - تاریخ: 1405/6/6 ساعت: 11:13
نامه ای به خودم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ ساعت: 20:50 سلام به اون پسری که یه شب سال ۹۰،تصمیم گرفت یه وبلاگ بسازه...نمی‌دونم اون شب دقیقا" چی تو سرت می‌گذشت...شاید فقط دلت پر بود،شاید فقط یه جایی می‌خواستی حرف بزنی،بدون اینکه کسی قضاوتت کنه...اما هرچی که بود،همون تصمیم ساده،شد نقط...
کریسمس و سال نو - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
کریسمس و سال نو نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۰۵ ساعت: 20:12 دنیا در میانه ی جشن های سال نو میلادی 2026 و کریسمس است...اگرچه این جشن ریشه در تقویم ما ندارد،اما انگار در همه‌ی دنیا یک مفهوم مشترک دارد:"گرمای خانواده در سردترین روزهای سال"...کریسمس برای میلیون‌ها نفر در جهان،یعنی دور هم جمع...
متن خاص و غمگین برای روز پدر ۱۴۰۴ (ویژه پدران آسمانی) - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
متن خاص و غمگین برای روز پدر ۱۴۰۴ (ویژه پدران آسمانی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۸ ساعت: 19:45 تقویم می‌گوید سیزدهم دی‌ماه است و روز پدر؛اما تقویم خانه‌ی ما سال‌هاست که روی یک تاریخِ تلخ قفل شده است...از همان روزی که آغوشت از زمستان این دنیا کوچ کردو گرمای دست‌هایت را با خودت بردی.....
غیبت - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
غیبت نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۳/۱۵ ساعت: 13:35 چند وقتی نبودم...نه اینکه نخواستم بنویسم،نه اینکه حرفی نداشتم...اینترنت نبود...و وقتی اینترنت نبود،خیلی چیزهای دیگر هم نبود...آرامش نبود،خواب درست نبود،و آن حس عجیبی کهنمی‌دانستی روز آینده چه خواهد شدهر شب کنارت دراز می‌کشید...این روزهایی ...
دلنوشته جنگ - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
دلنوشته جنگ نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۲۶ ساعت: 22:54 بعضی شب‌ها،صدای انفجار جای لالایی مادرها را می‌گیرد...و صبح، به‌جای بوی نان تازه از تنور محله،بوی خاک و دود می‌آید...جنوب این روزها رنگش عوض شده؛آسمانی که قرار بود پر از ستاره باشد،پر شده از نوری که آدم‌ها را می‌ترساند،و صدایی که هی...
اکبر عبدی - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
اکبر عبدی نويسنده :شاه احساسات تاريخ: شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۳ ساعت: 1:12 پنجشنبه که خوابیدم،هنوز جای اکبر عبدی گرم بود...جمعه که چشم باز کردم،خبر رسید یکی از قدیمی‌ترین خنده‌های این سرزمین،برای همیشه خاموش شد...اکبر عبدی رفت...همان مردی که نسل‌ها با او بزرگ شدیم،بی‌آنکه بدانیم چقدر به بودنش عادت کرده‌ایم......
دلنوشته برای عمویم - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
دلنوشته برای عمویم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۳ ساعت: 17:34 تقویم دوباره یک اسم را از فهرست زندگی‌ام خط زد...هفته پیش، عمویم رفت...و من که فکر می‌کردم بعد از سال ۹۱،بعد از رفتن پدر،دیگر بلد شده‌ام با خالی شدن جای کسی کنار بیایم،فهمیدم که هر رفتن،درد خودش را دارد؛هیچ‌کدام شبیه هم نی...
دلنوشته (لبخندهای روزمره) - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
دلنوشته (لبخندهای روزمره) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۳ ساعت: 23:41 این روزها فکر می‌کنم بزرگ‌ترین دروغی کهبه همه‌مان گفته‌اند این است که باید "همیشه خوب باشیم"...که باید لبخند بزنیم حتی وقتی خسته‌ایم،باید بگوییم:"خوبم"؛حتی وقتی هیچ‌چیز خوب نیست،باید ادامه بدهیم حتی وقتی دیگر نای اد...
قدر زمان حال (دلنوشته فلسفی) - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
قدر زمان حال (دلنوشته فلسفی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۵ ساعت: 21:10 همین الان که این جمله را می‌خوانی،یک اتفاق عجیب در حال رخ دادن است...تو، در همین ثانیه،زنده‌ای...قلبت می‌زند،نفس می‌کشی،فکر می‌کنی، حس می‌کنی؛و همه‌ی این‌ها،فقط در همین یک لحظه اتفاق می‌افتد،لحظه‌ای که تا وقتی ای...
تابستون های قدیم - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
تابستون های قدیم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ ساعت: 22:48 بوی خاک داغ زیر آفتاب که میاد،یهو میرم به یه جای دیگه...میرم به همون تابستون‌های بچگی،همون کوچه‌های خلوت ظهر،همون روزهایی که فقط بازی بود و بازی، تا غروب...تابستون‌های اون‌موقع یه چیز دیگه بود...صبح زود که بیدار می‌شدیم،انگار ی...
مادر - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 19:26
مادر نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۰ ساعت: 22:27 در روز جاریم صدای مامانم رو پشت تلفن شنیدم،و یه چیزی تو دلم لرزید...همون صدایی که سال‌هاست باهاش بزرگ شدم،همون صدایی که یه‌زمانی هر روز صبح باهاش بیدار می‌شدم،حالا فقط از پشت گوشی میاد؛نه از اتاق بغلی، نه از آشپزخونه،فقط از پشت یه خط تل...
المپیک - تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 14:19
[unable to retrieve full-text content]اوضاع ما را ببینید، ورزشکارانی که در المپیک مدال آوردهاند، حالا صبح تا شب حلواحلوا میشوند و نهتنها برایشان فرش قرمز پهن میکنند، بلکه خیلیهایشان از اینکه ما نیامدهایم دستبوسشان یا روی شانههایمان حملشان نکردهایم، کم مانده ما را بخورند!!! پدر فلان ورزشکار با اعتماد...
کلمات آخته - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 15:49
خیلی خیلی زیاد دخترها و پسرها دارن تو خونه پدرشون مو سفید میکنن...وقتی میبینید دختر یا پسر مجردی موهاش سفید شده؛لطفا دهن محترمتون رو ببندیدو نظراتتون رو نگه دارید برای خودتون...اون خودش میدونه که سفید کرده،یا جوگندمی چقدر بهش میاد،میدونه خیلی هم مده،میدونه جورج کلونی و پارسا پیروزفر هم با موی سفید ج...
خاطره خوب - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 15:49
روزگاریه که بلاگرها برای گرفتن تبلیغ و داشتن درآمدبا هرمحتوایی صفحهشون رو پر میکنن،از آشپزی گرفته تا استایل لباس و روزمرگی و ...هیچ اشکالی هم نداره اما صفحاتی هم هستنکه محتواشون باعث ضرر یا ناراحتی آدمها میشه،درباره بلاگرهای کودک و زیرسن قانونی زیاد گفتن و زیاد خواندیماما من میخوام درباره محتوایی حر...
جنگ خروس ها - تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 22:59
[unable to retrieve full-text content]بچه که بودم یکبار جنگ خروسها را از نزدیک دیدم... توی میدانچهای مرد و زن،کوچک و بزرگ، دورتادور ایستاده بودند،منتظر... دو نفر از راه رسیدند؛ خروسهاشان زیر بغلشان بود؛ خودشان آرام بودند،اخمو،خیره به جلو، بینگاه به مردم... . . . . برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب ...
خصوصی - تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 22:59
[unable to retrieve full-text content]سلام همخوان های عزیز... برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید.. رمز پست ، رمز پست های اخیر است.. . . . . 8
مرگ زندگان - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 21:56
آدم که میمیرد،داشتههاش،همه خنزرپنزری که یک عمر با وسواس و خون دل جمعشان کرده،از ارزش تهی میشوند...قالی دستباف نازنینش به سمسار و کهنهفروش میرسد...قاشق و پاتیل و مجمعه را بچهها بین خودشان قسمت میکنند...قوری عتیقه از دست کسی میافتد و هزار تکه میشود...لحافی را که زیر سنگینیش رویا بافته،جنب شده،بار گرفت...
لوح سفید - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 21:56
عشق اول هر آدمی یهکم زیادتر از چیزی که لایقشه تو زندگیش موثره...نمیدونم مال آکبند بودن دل و روح و روان آدمه یا چی...اما انگار عشق اول،اولین و پررنگترین خط رو روی لوح سفید وجود آدم میکشه...آدمها بزرگ میشن،غالبا از اون عشق عبور میکنن،میرن دنبال سرنوشتشون...زن میگیرن؛شوهر میکنن...درس میخونن...بزرگ و بز...

برچسب‌های مرتبط

شعر تولد | شعر تويتر | شعر تولدت مبارک | خشونت علیه زنان | خشونت علیه زنان در | خشونت علیه زنان در ایران | عاشقانه پاییزی | عاشقانه پاییزی 93 | عاشقانه پاييزي | آدمهای خوب