در روز جاریم صدای مامانم رو پشت تلفن شنیدم،
و یه چیزی تو دلم لرزید...
همون صدایی که سالهاست باهاش بزرگ شدم،
همون صدایی که یهزمانی هر روز صبح باهاش بیدار میشدم،
حالا فقط از پشت گوشی میاد؛
نه از اتاق بغلی، نه از آشپزخونه،
فقط از پشت یه خط تلفن...
نمیدونم از کِی اینجوری شد...
از کِی فاصلهها اینقدر زیاد شدن،
از کِی زندگی اینقدر ما رو از هم دور کرد...
بچه که بودم،فکر میکردم همیشه همینجوری میمونه؛
مامان تو آشپزخونه، من دور و برش میچرخم،
هزار تا سوال میپرسم و اون هزار تا جواب صبورانه میده...
فکر نمیکردم یه روزی برسه که دلم برای همون سوال پرسیدنهای ساده هم تنگ بشه...
حالا هرروز که زنگ میزنم،صداش یهکم خستهتر از قبله...
یهکم پیرتر شده،هرچند خودش هیچوقت نمیگه...
و من از پشت تلفن،فقط میتونم بشنوم،
نه ببینم،نه بغلش کنم،نه دستش رو بگیرم...
دلم برای اون آغوش گرمش تنگ شده...
دلم برای اون غذاهایی که فقط دستپخت اون طعم خاصی داره تنگ شده...
دلم برای اون نگاههای نگرانش تنگ شده،
همون نگاههایی که همیشه میگفتن:
"مراقب خودت باش" حتی وقتی به زبون نمیآورد...
میدونم که زندگی همینه؛آدم بزرگ میشه،
میره دنبال زندگیش،دنبال کارش،دنبال آیندهاش...
اما هیچکس بهمون نگفته بود که این "رفتن دنبال زندگی"،
یعنی فاصله گرفتن از کسی که تمام زندگیش رو برامون گذاشت...
مادرها عجیب موجوداتی هستن...
هیچوقت شکایت نمیکنن از دلتنگیشون،
هیچوقت نمیگن "چرا کمتر زنگ میزنی"،
هیچوقت بار سنگین دلتنگیشون رو، رو دوش ما نمیزارن...
فقط منتظر میمونن؛ صبورانه، بیصدا، با همون عشق همیشگی...
و ما،غرق تو زندگی روزمرهمون،
خیلی وقتها یادمون میره که اون آدم اونطرف خط،
داره هر روز به ما فکر میکنه...
که هر بار گوشیش زنگ میخوره،امیدواره اسم ما باشه...
در روز جاری با خودم عهد کردم بیشتر زنگ بزنم...
نه فقط وقتی مشکلی دارم،
نه فقط وقتی چیزی لازم دارم؛
فقط برای اینکه صداش رو بشنوم،
فقط برای اینکه بدونه یادشم...
چون یه روزی، شاید دیر بشه...
شاید یه روزی برسه که دیگه اون صدا نباشه،
دیگه اون "الو مامان" جواب نگیره...
و اون روز،تمام این زنگ نزدنها،
تمام این "بعدا" زنگ میزنم"ها، تبدیل میشن به حسرت...
پس اگه مادرت هنوز هست،
حتی اگه دور باشه،
حتی اگه فرصت نداری،
همین امشب یه زنگ بزن...
بگو دوستش داری،بگو ممنونشی،بگو دلت براش تنگ شده...
این کلمات ساده،شاید برای ما عادی باشن،
اما برای اون، ارزش یه دنیا رو دارن...
مامان،اگه این متن رو یه روز بخونی،
بدون که هر جای دنیا که باشم،
هر چقدرم که مشغول باشم،
دلم همیشه پیش توئه...
تو، همیشه،خونهی من هستی...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور