پنجشنبه که خوابیدم،هنوز جای اکبر عبدی گرم بود...
جمعه که چشم باز کردم،
خبر رسید یکی از قدیمیترین خندههای این سرزمین،برای همیشه خاموش شد...
اکبر عبدی رفت...
همان مردی که نسلها با او بزرگ شدیم،
بیآنکه بدانیم چقدر به بودنش عادت کردهایم...
یادش بخیر،
چند نسل از ما،شبهای تنهاییمان را با خندههای او پر کردیم...
آن مردی که در هزار قیافه و هزار لهجه ظاهر میشد،
که یک بار بایرام لودر بود و یک بار پدری ساده و مهربان،
یک بار آدمبرفی محله بود و یک بار مستأجری که همه ما خودمان را در او میدیدیم...
اما همیشه یک چیز در بازیاش ثابت بود؛
صداقتی که از پس صفحه تلویزیون هم به آدم میرسید،
انگار او بازی نمیکرد، زندگی میکرد...
عجیب است که آدمهایی که هرگز ندیدهایمشان،
آنقدر به زندگیمان نزدیک میشوند
که رفتنشان مثل رفتن یکی از خودمان سنگینی میکند...
انگار یک تکه از کودکی و نوجوانیمان را هم با خودش برد...
او که سالها ما را خنداند،
در همین روزهای آخر، خودش زیر بار بیماری و دلتنگی برای مردم، بغض کرد و گریست...
یادم هست همان ویدیویی که از او دست به دست شد،
مردی که سالها لبخند مردم بود،
حالا خودش از سختی زندگی مردم بغض داشت...
انگار همان کسی که ما را میخنداند،
خودش زیر بار همین غمهای مشترک، از پا افتاده بود...
چقدر تلخ است وقتی کسی که کارش شادیبخشیدن بود،
خودش تا آخرین روزهای عمرش، درد مشترک ما را با خودش حمل میکرد...
حالا صندلی خالی یک هنرمند بزرگ را داریم،
و بغضی که هیچ کمدیای آن را باز نمیکند...
تلویزیون امشب هرچه بگردی،
دیگر آن خندهی آشنا را پیدا نمیکنی...
فقط تکرار تصویرهای قدیمی است،
و صدای بغضآلود همکارانش که یکییکی خبر را تأیید میکنند...
خدایش بیامرزد...
رفیق،این روزها یاد بگیریم قدر خندههایی که هنوز کنارمانند را بیشتر بدانیم...
قدر آدمهایی که با بودنشان،
حتی بیآنکه بدانند، روزهای سختمان را سبکتر میکنند...
که معلوم نیست کدام خنده، آخرین خنده باشد،
کدام صدا، آخرین صدا...
برای مردی که یک عمر خندید تا ما گریه نکنیم،
امشب همه با هم گریه میکنیم...
روحش شاد و یادش گرامی...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور