تقویم دوباره یک اسم را از فهرست زندگیام خط زد...
هفته پیش، عمویم رفت...
و من که فکر میکردم بعد از سال ۹۱،
بعد از رفتن پدر،
دیگر بلد شدهام با خالی شدن جای کسی کنار بیایم،
فهمیدم که هر رفتن،درد خودش را دارد؛
هیچکدام شبیه هم نیستند...
عمو که رفت،
انگار یک تکه دیگر از همان دنیای قدیم هم با او رفت...
همان دنیایی که پدر در آن بود،
که خندههای دورهمیهای فامیل در آن بود،
که هنوز بوی زندگی در آن مانده بود...
هر آدمی که از نسل پدرم میرود،
انگار یک در دیگر از آن خانهی قدیمی بسته میشود؛
خانهای که دیگر هیچوقت نمیشود مفصل به آن برگشت...
عمو جان...
یادم هست بچه که بودم،
خانهی شما پر بود از سر و صدا، از بازی،
از آن حس امنیتی که فقط در جمع فامیل پیدا میشد...
حالا که مینویسم،صدای خندههایتان در گوشم است؛
همان صدایی که دیگر تکرار نمیشود...
عجیب است که آدم چطور یاد میگیرد با نبودنها زندگی کند...
از وقتی پدر رفت،
یاد گرفتم که دلتنگی را نباید فقط گریه کرد؛
باید نوشتش،باید زندگیاش کرد،باید یادش را روشن نگه داشت...
اما این بار غم یکجور دیگر است...
غم رفتن عمو،مرا دوباره برد به همان روزهای سخت سال ۹۱؛
به همان بغضی که فکر میکردم دیگر تمام شده...
انگار هر عزیزی که میرود،
در واقع تمام عزیزانی را که پیش از او رفتهاند دوباره برایمان زنده میکند...
و ما، در یک لحظه، عزادار همهی رفتههایمان میشویم؛ نه فقط یک نفر...
میگویند زمان زخمها را التیام میدهد...
شاید...
اما زمان،آدم را فقط قویتر میکند برای تحمل،
نه بیخیالتر برای فراموش کردن...
عمو،تو هم مثل پدر،بخشی از هویت من بودی؛
بخشی از آن ریشهای که من را به گذشته وصل میکرد...
حالا که رفتی،حس میکنم یک شاخهی دیگر از آن درخت خانواده شکسته...
اما میدانم که رسم زندگی همین است...
میآییم،میمانیم مدتی،و بعد میرویم؛
و آنهایی که میمانند،وظیفه دارند یاد ما را روشن نگه دارند...
پس اینجا،در همین وبلاگ،در همین صفحه
که سالهاست دلتنگیهایم را در آن ریختهام،
یک جا هم برای تو باز میکنم عمو جان...
خدا رحمتت کند...
جایت اینجا،کنار پدر،همیشه خالی است...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور