جمعهها یه حس عجیبی دارن که هیچ روز دیگهای ندارن...
نه شادی خالصن،نه غم خالص؛
یه ترکیب عجیب از هر دو،
یه چیزی که فقط میشه اسمش رو گذاشت "حس جمعه"...
صبح جمعه،هوا یهجور دیگهست...
آرومه،سنگینه،انگار خود زمان هم آهستهتر میگذره...
خیابونها خلوتترن،صداها کمترن،
انگار همهی دنیا تصمیم گرفته یه نفس عمیق بکشه...
از بچگی،جمعه برام معنای خاصی داشت...
یادمه اون بوی نذریهایی که از خونهی همسایهها میاومد،
یادمه صدای اذون ظهر جمعه که یهجور دیگه تو گوش مینشست،
یادمه دورهمیهای خانوادگی که همیشه یه چیزی کم داشتن اگه جمعه نبود...
اما جمعه،یه چیز دیگه هم داره؛
یه غم پنهون،یه سنگینی که فقط تو عصرش خودشو نشون میده...
عصر جمعه،همیشه برام سختترین قسمت هفته بوده...
اون لحظهای که خورشید داره کمکم پایین میره،
و یه حس دلتنگی عجیب میاد سراغم،
دلتنگی برای چیزی که هنوز تموم نشده،اما انگار داره تموم میشه...
فکر میکنم این حس رو خیلیهامون داره...
همون حسی که میگن "غم جمعه"،
همون سنگینیای که با نزدیک شدن به شب شنبه،بیشتر میشه...
انگار جمعه،یادآور اینه که تعطیلی تموم میشه،
که باید برگردیم به روزمرگی،
به مسئولیتها،به اون چرخهای که گاهی خستهمون میکنه...
اما یه چیز دیگه هم هست که جمعه بهم یاد داده...
جمعه،یادم میاره که وقت محدوده...
که نمیشه همیشه منتظر "زمان آینده" موند،
که همین امروز،همین جمعه،ارزشمنده و باید ازش لذت برد،
نه اینکه فقط منتظر تموم شدنش باشیم...
این روزها سعی میکنم جمعههام رو متفاوت زندگی کنم...
نه فقط منتظر عصرش باشم که بگذره،
که از همون صبح،قدردان باشم؛
قدردان یه روز آزاد،
قدردان فرصتی برای نفس کشیدن،
قدردان لحظههایی که میتونم با خودم و آدمهایی که دوستشون دارم بگذرونم...
جمعهها، برام شدن یه یادآوری؛
یادآوری اینکه زندگی،از همین لحظههای ساده ساخته شده...
از یه چای صبحگاهی طولانیتر از معمول،
از یه گشت بیهدف تو خیابونهای خلوت...
اگه تو هم این روزها با اون غم جمعه دست و پنجه نرم میکنی،بذار یه پیشنهاد بدم:
بهجای اینکه منتظر باشی جمعه تموم بشه،
سعی کن ازش لذت ببری؛
سعی کن یه کار کوچیک برای خودت بکنی،یه لحظهی ناب بسازی...
چون جمعهها،هرچقدر هم که با غم همراه باشن،
هنوزم یکی از معدود فرصتهایی هستن که بهمون یادآوری میکنن:
زندگی،فقط کار و روزمرگی نیست...
جمعهتون آروم و پر از لحظههای ناب...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور