سلام به اون پسری که یه شب سال ۹۰،
تصمیم گرفت یه وبلاگ بسازه...
نمیدونم اون شب دقیقا" چی تو سرت میگذشت...
شاید فقط دلت پر بود،
شاید فقط یه جایی میخواستی حرف بزنی،بدون اینکه کسی قضاوتت کنه...
اما هرچی که بود،همون تصمیم ساده،
شد نقطهی ابتدا یه مسیر طولانی که هنوز،
بعد از این همه سال،ادامه داره...
یادته اون اولین متنها رو؟!!
همونهایی که با غلطهای تایپی نوشته بودی،
همونهایی که هنوز داشتی یاد میگرفتی چطور احساست رو کلمه کنی...
همون شعرها و دلنوشتههایی که امضاشون رو گذاشتی "شاه احساسات"،
انگار میخواستی یه هویت دیگه برای خودت بسازی،
یه جایی که بتونی هرچی تو دلته رو بیپروا بگی...
اونموقع فکر میکردی این وبلاگ چند ماهی دووم میاره؟!!
بذار بهت بگم:نه فقط دووم آورد،که تبدیل شد به یه بخش مهم از زندگیت...
تبدیل شد به جایی که آدمها میان،
میخونن،گریه میکنن،آروم میشن،
و بعضیهاشون حتی میگن متنهات رو حفظ شدن...
فکرش رو میکردی؟!!که بعد از پانزده سال،
هنوزم یه نفر بیاد بنویسه "اینهمه سال همراه وبلاگتم"؟!!
که یه غریبه بیاد بگه "متنهات تنها چیزی بود که بهش دلخوش بودم"؟!!
اون پسر جوون،شاید نمیدونست که داره چیزی بزرگتر از یه سرگرمی میسازه...
داشت یه پناهگاه میساخت؛نه فقط برای خودش،
که برای صدها نفری که بعدها،تو تاریکترین شبهاشون،
میومدن اینجا و یه چیزی پیدا میکردن که آرومشون کنه...
خیلی چیزها عوض شده از اونموقع تا حالا...
پدر رو از دست دادی،عمو رو هم از دست دادی...
جنگ رو تجربه کردی،روزهای سخت بیخبری رو تجربه کردی...
بزرگ شدی،عوض شدی،
شاید بعضی رویاهات عوض شدن،شاید بعضیهاشون هنوز همونن...
اما یه چیز عوض نشده:هنوزم مینویسی...
هنوزم،وسط تمام مشغلههای زندگی،
وقت پیدا میکنی بشینی و دلت رو بریزی رو کاغذ...
هنوزم،بعد از پانزده سال،اون پسر جوون تو دلت زندس؛
همونی که فکر میکرد نوشتن،تنها راهیه که میتونه از پس اینهمه احساس بربیاد...
میخوام بهت بگم افتخار میکنم بهت...
افتخار میکنم به اون شجاعتی که داشتی
وقتی تصمیم گرفتی احساساتت رو با دنیا به اشتراک بذاری...
افتخار میکنم به اینهمه استمرار،
به اینهمه صداقت،
به اینهمه شبهایی که نشستی و نوشتی،
حتی وقتی هیچکس نمیدونست...
و به همهی کسایی که این متن رو میخونن،
همهی همراهان این پانزده سال،میخوام بگم:ممنونم...
ممنون که این مسیر رو باهام اومدید،
ممنون که این وبلاگ رو خونهی خودتون کردید...
این متن،تقدیم به همون پسر جوون سال ۹۰؛
و تقدیم به همه شما که هنوز،بعد از اینهمه سال،اینجایید...
بریم برای پانزده سال دیگه...
gharibe64sms.
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور