
دلنوشته جنگ نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۲۶ ساعت: 22:54 بعضی شبها،صدای انفجار جای لالایی مادرها را میگیرد...و صبح، بهجای بوی نان تازه از تنور محله،بوی خاک و دود میآید...جنوب این روزها رنگش عوض شده؛آسمانی که قرار بود پر از ستاره باشد،پر شده از نوری که آدمها را میترساند،و صدایی که هیچ بچهای دلش نمیخواهد یادش بماند...شهرهایی که خوابهایشان بههم ریخت...بندرعباس، بوشهر، قشم، هرمزگان...اسمهایی که تا دیروز فقط یادآور دریا و نخل و عطر خرما بودند،حالا کنار خبرها، با عددهایی ...
ادامه مطلب
بچه که بودم یکبار جنگ خروسها را از نزدیک دیدم... توی میدانچهای مرد و زن،کوچک و بزرگ، دورتادور ایستاده بودند،منتظر... دو نفر از راه رسیدند؛ خروسهاشان زیر بغلشان بود؛ خودشان آرام بودند،اخمو،خیره به جلو، بینگاه به مردم... . . . . برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید.. رمز همان رمز پست های قبلیست... 8 ....
ادامه مطلب
المپیک یک اتفاق زیباست؛ اما وقتی کودکان ؛ کشته می شوند سخت است بر طبل شادانه بکوبیم...!!! کاش این شب ها یکی از طلایی های ما ؛ مدالش را به کودکان بی گناهی تقدیم کند که مثل گنجشک از روی شاخه ها چیده می شوند...!!! درهای خانه هایتان را تک تک به صدا در می آورم دایی ها؛ عموها؛ قول بدهید کودکان کشته نشوند و بتوانند آب نبات هم بخورند...!!! صحنه ای غم انگیزتر از کشتار و شکنجه ی کودکان بی گناه نیست...!!! یادمان نرود کودکان نت های موسیقی اند؛ هرکجای دنیا آنهارا بنوازی ''زبانشان یکیست''... طلایی های ما؛ یک دور افتخار برای تمام کودکان دنیا بزنید و بگویید:جنگ بس است ؛ جنگ را ...
ادامه مطلب