
دلنوشته جنگ نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۲۶ ساعت: 22:54 بعضی شبها،صدای انفجار جای لالایی مادرها را میگیرد...و صبح، بهجای بوی نان تازه از تنور محله،بوی خاک و دود میآید...جنوب این روزها رنگش عوض شده؛آسمانی که قرار بود پر از ستاره باشد،پر شده از نوری که آدمها را میترساند،و صدایی که هیچ بچهای دلش نمیخواهد یادش بماند...شهرهایی که خوابهایشان بههم ریخت...بندرعباس، بوشهر، قشم، هرمزگان...اسمهایی که تا دیروز فقط یادآور دریا و نخل و عطر خرما بودند،حالا کنار خبرها، با عددهایی ...
ادامه مطلب
دلنوشته (لبخندهای روزمره) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۳ ساعت: 23:41 این روزها فکر میکنم بزرگترین دروغی کهبه همهمان گفتهاند این است که باید "همیشه خوب باشیم"...که باید لبخند بزنیم حتی وقتی خستهایم،باید بگوییم:"خوبم"؛حتی وقتی هیچچیز خوب نیست،باید ادامه بدهیم حتی وقتی دیگر نای ادامه دادن نداریم...نمیدانم از کی این عادت شروع کار شد که غم را قایم کنیمو فقط خوشیهایمان را نشان بدهیم...شاید از ترس قضاوت،شاید از خستگیِ تبیین دادن،شاید چون یاد گرفتهایم که هیچکس واقعاً وق...
ادامه مطلب
تابستون های قدیم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ ساعت: 22:48 بوی خاک داغ زیر آفتاب که میاد،یهو میرم به یه جای دیگه...میرم به همون تابستونهای بچگی،همون کوچههای خلوت ظهر،همون روزهایی که فقط بازی بود و بازی، تا غروب...تابستونهای اونموقع یه چیز دیگه بود...صبح زود که بیدار میشدیم،انگار یه دنیای بیپایان کار جلومون بود؛نه مدرسهای،نه مشقی،فقط بازی و بازی و بازی...یادش بخیر اون ظهرهای داغ که مامان میگفت:"برید تو، آفتاب میزنه" و ما گوش نمیدادیم...یادش بخیر اون بستنیهای یخی ک...
ادامه مطلب
بچه که بودم یکبار جنگ خروسها را از نزدیک دیدم... توی میدانچهای مرد و زن،کوچک و بزرگ، دورتادور ایستاده بودند،منتظر... دو نفر از راه رسیدند؛ خروسهاشان زیر بغلشان بود؛ خودشان آرام بودند،اخمو،خیره به جلو، بینگاه به مردم... . . . . برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید.. رمز همان رمز پست های قبلیست... 8 ....
ادامه مطلب
بهنظرم خستگی و فرسودگی آدمها مربوط به امروز و این زمانه نیست؛که حتماً خستگیِ انسان غارنشین اگر از امروزِ ما بیشتر نبوده،کمتر هم نبوده...بعید بدانم حال ایرانیانی که با آبله،طاعون، گال، سفلیسو وبا در دورهی قاجار و پهلوی زندگی میکردندبهتر از حالِ امروز ما که مجبوریمبا انواع بیماریهای جسمی و روحی سر کنیم بوده باشد...قطعاً انسانهای پنجاه سال آیندهدرگیر مشکلات بیشتر و متنوعتر از امروز ما خواهند شدچراکه مشکلات و خستگی و فرسودگی انسان تمامی نداردو فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود...درد،درد است از هر طرف که بخوانی و بنویسی و ببینی فرقی ندارد...خستگی و فرسودگی و رسیدن به مرزِ خلاص کردن خود از زندگی،ربط چندانی به تاریخ و جغرافیا و لوکیشن و طول و عرضو محور مختصات کره زمین ندارد،بسیاری از چشم آبیهای ز...
ادامه مطلب
معلم کلاس چهارم ابتداییِ ما،قاعده خاصی داشت برای مبصر انتخاب کردن...دو هفته یکبار مبصر را عوض میکردو دو نفر جدید را میگذاشت سر پست مبصریتا دوهفتهی بعد که نوبت بعدیها شود...بچهزرنگها شانس اول مبصر شدن بودند...اینطوری شد که ماه اول و دوم از بیستبگیرها مبصر شدند،ماه سوم هجدهبشوها،بعد رسید به هفدهها،و به ماههای آخر که رسید یکجورهایی کفگیر معلم خورد به تهِ دیگو شاگرد اولها و شاگرد دومهاو حتی شاگرد سوم و چهارمها هم یک دور مبصر شده بودندو نوبتی هم اگر بود نوبت رسیده بود به به شاگرد هفتمها،به آنهایی که درس به هیچجایشان نبود؛بچههای تهِ کلاسی که دفتر دیکتههایشان پر از خط قرمز بودو وسط درس کلاس را پر میکردند از بوی نارنگی...آنها مبصر شدند...و چه کیفی داشت دورهی سلطنتشان...ستون بدها خالی...هیچ کاری بد ن...
ادامه مطلب
زمستونهای قدیم بهقدری برف سنگین و زیاد میاومد؛که گاهی وقتی میخواستم برم مدرسهچکمههای تا زیر زانوم هم جوابگو نبود...برف اونقدر بارها و بارها در زمستون میبارید؛که کاملا یک امر عادی تلقی میشدو محال بود ادارهی آموزش و پرورش بهخاطر بارش برف،مگر در شرایط بسیار بسیار بد،مدارس رو تعطیل کنه...توی زمستون گاهی صبحهای خیلی زود،با صدای قدمهای برادرهام روی پشتبومو بعدم پاروکردن برفها بیدارو بعد از خوردن صبحانه راهی مدرسه میشدم...خونهی ما توی خیابون لاله ششم بودو با محمد و هادی و فیروز و علی و سروش که همشاگردی بودم،پنجنفری راهی مدرسهی شهید غفاری،توی خیابون دوازهم،میشدیم...تمام مسیر حواسمون رو باید جمع میکردیم که زمین نخوریمو با خنده و گاهی ترس و دلواپسی از سکوت حاکم در خیابانهابه سبب ریزش برف،بالاخره به مد...
ادامه مطلب
من اصلاً به این چیزها فکر نمیکردم...فکرم جای دیگری بود...فکرم تماماً مخصوص به شب برمیخوردو انگار که موجهای بیقرار دریا باشد،به خودم برمیگشت دوباره...شب به من برمیگشت و من به شب...موج جنون بود که میریخت توی ساحل غم،ساحل شب...شب برای من بود تماماً:با تنوین عربی یا با نون فارسی،اللیل یا شب،هر دو،به هر زبانی، مخصوص من بود...مخصوص سعدی که معلوم است شبباز حرفهای بوده برای خودش:شبِ تو روز دیگران باشدیاسر آن ندارد امشب که برآید آفتابی..چه خیالهایی که رفتوآمد داشته از تونل ذهن سعدی بیخواب،که آفتاب بوده است در شبستان شاعر...شعرش را به تاریکی شب و روشنی ستارهها پیوند میزده...اسیر شب بوده مثل عباس صفاری،مثل جوهر در آب،مثل قطار کمسرعت فکرهای من که در هر واگن و هر کوپهاش،ماجراهای وحشتناکی در جریان است...م...
ادامه مطلب
دارم یک تحقیق میخوانم در مورد سرطان...نوشته:استرس و دورههای مزمنِ غم و اندوهمیتواند به تولید و فعال شدن سلولهای سرطانی منجر شود...نوشته:در محیطهای پر استرس نرخ ابتلا به سرطان بیشتر است...دارم به هر تکغمی که از دل گذشتهو شده یک سلول سرطانی فکر میکنم...دارم به اتحادیهی غمها که شدهاند غدههای سرطانی فکر میکنم...دارم به حافظهی هر سلول سرطانی فکر میکنم...به تاریخچه سلولهایی که از حرفهای تلخ،از کنایهها،از نادیده گرفته شدنها،از رها شدنها،از تحت فشار قرار گرفتنها،از تهمتها،توهینها،نشنیدهشدنها،از گریههای شبانه،سکوتهای روزانه،از خستگیها،تنهاییها،زخمهای بیمرهم،از دردهای بیدرمان،غمهای کهنه،از غصههای زیرپوستی و دشمنیهای در قالب دوستی زاده شدهاند...اگر میشد هسته سلولهای سرطانی را شکافتو علت را بیرون کشید،ه...
ادامه مطلب
سلام دوستان و همراهان عزیز.. برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید... . . رمز پست تغییر کرده . . ....
ادامه مطلب
(به دردهای زنان نخندیم)...گاهی فکر میکنم کاش مشکل زنان در این جامعهاین بود که نمیتوانند صدایشان را به گوش همه جامعه برسانند؛یا کاش مشکلشان این بود که کسی به اعتراضشان اهمیتی نمی دهدو صدایشان را نمی ش...
ادامه مطلب
دلتنگی های شاه احساسات اس ام اس عاشقانه،داستان کوتاه،عکس عاشقانه غمگین،دلنوشته،اس ام اس جدید،اس ام اس و موضوعات اجتماعی قشنگی های زندگیمی گویند هرچه را که به آن فکر کنی زود می رسد؛(البته معمولاو متأسفانه این قاعده برای عشق و پول صدق نمی کند)مثلا تمام پارسال و امسال به این فکر کردیمکه خبر بد بعدی چیست؛چقدر بد است که بتواند بدی قبلی را کمرنگ کند ،کی می آید...به اینها فکر کردیم و اخبار بد پشت هم و هولناک روی سرمان آوار شدند...احتمالا خیلی از شما هم از حالا دارید؛به عید و اصطلاح شب عید فکر می کنید...چند سال است که تمام زمستان را حرامِ آمدن عید کرده ایم؟؟زمستان؛یک ربع سال استو بهمن و اسفند یک ششم در مقایسه با دوازده ماه؛یک ششم کسر بزرگی است که معمولا ما آن را نادیده می گیریم...به عید فکر می کنیم ...
ادامه مطلب
برای من یکی از افسرده کننده ترین تصاویر دنیا؛ تصویر بچه هایی است که با پدر یا مادرشان مو نمی زنند...!!! منظورم فقط شباهت چشم و دماغ و استخوان بندی صورت نیست.. از کاراکتر و رفتار و گفتار و عکس العمل ها حرف می زنم؛ بچه هایی که می شود بدون دیدن والدینشان حدس زد که آنها چه شکلی هستند...!!! دختر بچ...
ادامه مطلب
مردها؛این پسرکوچولوهای ریشدار هیچوقت موجودات پیچیدهای نبودهاند... پیچیدهترینشان نهایتا سیگار میکشند و مینویسند یا رییسجمهور میشوند؛ اما؛ اما زن که نمیشوند…!!! مردها موجودات قدرتمندی هستند؛ هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمیشوند...!!! زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب میرسد...!! تازه پارک دوبلشان هم از زن ها بهتر است…!!! مردها پسربچه هایی قویاند؛ اما نه آنقدر قوی که بیتوجهی را تاب بیاورند...!!! نه آنقدر قوی که بدون دوستت دارم های زنی شب راحت بخوابند...!!! نه آنقدر قوی که خیال فردای بچهها از پای درشان نیاورد...!!! نه آنقدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند...!!! مردها پسربچههایی قویاند؛ که اگر در آغوششان نگیری و ساعتها پای پرحرفیهای پسرکوچولوی درونشان ننشینی ترک می...
ادامه مطلب
المپیک یک اتفاق زیباست؛ اما وقتی کودکان ؛ کشته می شوند سخت است بر طبل شادانه بکوبیم...!!! کاش این شب ها یکی از طلایی های ما ؛ مدالش را به کودکان بی گناهی تقدیم کند که مثل گنجشک از روی شاخه ها چیده می شوند...!!! درهای خانه هایتان را تک تک به صدا در می آورم دایی ها؛ عموها؛ قول بدهید کودکان کشته نشوند و بتوانند آب نبات هم بخورند...!!! صحنه ای غم انگیزتر از کشتار و شکنجه ی کودکان بی گناه نیست...!!! یادمان نرود کودکان نت های موسیقی اند؛ هرکجای دنیا آنهارا بنوازی ''زبانشان یکیست''... طلایی های ما؛ یک دور افتخار برای تمام کودکان دنیا بزنید و بگویید:جنگ بس است ؛ جنگ را ...
ادامه مطلب