خرید بک لینک

شما یادتان نمی آید...

یک روزی بود و روزگاری که اینقدرحسود نبودیم...

تازه این که چیزی نیست؛

چشم دیدن هم را داشتیم؛

اگر یکی از ما موفق می شد

جمع می شدیم و براش جشن می گرفتیم....

موفقیتش را جار می زدیم؛

با انگشت نشانش میدادیم

که دیگران هم ببینند این رفیق ماست

که به جایی رسیده...

شما یادتان نمی آید...

ما این همه دروغ نمی گفتیم...

این همه خیانت نمی کردیم...

این همه راضی به آزار دیگران نبودیم..

در جعبه های شبیه جعبه کفش غذا نمی خوردیم..

نوشابه قوطی نبود...

بوی کباب که می پیچید تا هفت خانه آن طرفتر

یک لقمه نان و کباب داشتند؛

چون مادربزرگ می گفت کباب، عطر دارد....

دلم یک کمی "خرم آباد" همان روز ها را می خواهد....

دلم می خواهد یک دو تومانی آجری رنگ بردارم

از توی کیف مادرم

و بروم مغازه آقای شاه عباس و آلاسکا بخرم...

بروم از "آقا پاپی'' کتانی چینی بخرم

و بگویم بابا خودش می آید حساب می کند...

دلم ساندویچ کتلت پنج تومانی امیر می خواهد....

دبستان شهید غفاری می خواهد....

دلم میخواهد بروم بازار ماهی فروشان

مرغ هوایی و چنگر تماشا کنم

و کپور های غول پیکر را ببینم

که بیرون آب هم زنده اند و دم تکان می دهند..

به اعتبار بابا قدم بزنم توی محله

و هر چیزی دلم می خواهد

از پیشخوان مغازه ها بردارم...

دلم دستخط آقای فلانی را میخواهد

که جای "کمپوت گیلاس" بنویسد "کمبود گیلاص"

و دفتر حساب ماهیانه ما را

با خط خرچنگ قورباغه بنویسد

و بنویسد اما چوب خط ما پر نشود...

دوست دارم وقتی به محله مان بر می گردم؛

"آقا سیروس " باشد

و روی صندلی آرایشگاهش یک چهارپایه چوبی بگذارد

و بگوید آقا پسر چه مدلی بزنم

و هر چه بگویم گوشش بدهکار نباشد

و مثل همیشه با ماشین نمره چهار اصلاحم کند؛

و بگوید موی کوتاه بهت میاد...

می ترسم دیر بشود

و وقتی برگردم که نانوایی حسین جان ،

مرکز خدمات تلفن همراه شده باشد؛

و لحاف دوزی و کفشدوزی را کوبیده باشند

و برج از سرو کول محله من بالا رفته باشد....!!!!

آقایان!!!!خانم ها!!!!

شما خانه آقای مختاری را بلدید؟؟!

همان خانه که درخت های انبوه داشت....

کنار خانه ناصری ها...

ناصری ها را نمی شناسید آقا؟؟؟!!

از این طرف تا خانه آقای ادیم

و از آنطرف تا کوچه پشتی

و تازه یک عالم گردو داشتند...

من اینجا گمشده ام...

من اینجا می ترسم...

من اینجا اشکم در می آید...

لااقل یکی دستم را بگیرد

و ببرد امامزاده زیدبن علی تحویلم بدهد ؛

حتما یکی از برادرانم می آید و پیدایم میکند...

خرم آباد هنوز برای من پایتخت دنیاست....

سخت است که در شهر خودت گم شده باشی

و هیچکس هم پیدایت نکند....!!!!

gharibe64sms.blogfa.com


برچسبها: خرم آباد, اس ام اس دلتنگی

برچسب: روزی,روزگاری, نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 20:39

صفحه بندی