امروز فرصتی پیش اومد تا تو خیابون های شلوغ؛
که پرازهوای خوب اسفند بود راه برم...
گلدون های قشنگ بنفشه،
بوی خوب قهوه و دیدن تخم مرغ های رنگی...
کیسه های بزرگ سنجد و عطر خوب سیرها کنار مغازه سبزی فروشی...
بچه های خوشحال که دنبال مامان وبابا میرفتن تا لباس های نو بخرن...
با تمام مشکلات و سختی ها زمان منتظر نمیموند...
عید داشت پنجره ها رو باز میکرد و میگفت سلامممم....
بهارمهربون بود...
به تن خشکی های زمین مرهم سبز میزد و روی تن سرد درختا لباس گلدار میپوشوند...
اما این وسط چیزی بود که دوستش نداشتم...
دیدن ماهی های کوچیک و زیبا توی تنگ های زینتی که با اسم عشق فروخته میشد....
عشق تو شیشه جا نمیگرفت....
عید نیازی به زندانی کردن نداشت....
هر جا میرفتم شیشه های بیشتری برام دهن کجی میکردن...
سخت بود ندیدن زیبایی....
برای چشم بستن باید به انسانیت فکرمیکردم...
به اینکه اون ماهی کوچولوی شیطون حداقل به پنج لیتر آب نیازداره،
به نور و پ-هاش مناسب و زندگی گروهی...وبه زنده بودن....
من حق نداشتم برای زیبایی سفره جونش روبگیرم....
من اجازه نداشتم بدون اطلاعات کافی باجونش بازی کنم....
اون زنده ست....
اسباب بازی کودک نیست،
هدیه نیست،
فقط یه موجود زیباست....
به تاجرهای مرگ کمک نکنیم....
به آدم های سودجو فرصت ندیم تابرای پرکردن جیباشون به مرگ دسته جمعی شون بخندن....
جهان به عشق و محبت و خوبی نیاز داره نه تجارت....
نه مرگ و فریب و سودجویی به هر طریقی....
داستایوفسکی از زبان ایوان کارامازوف میگه:
"یک حیوان وحشی نمیتواند چنان هنرمندانه سنگدل باشد که یک انسان میتواند..."
انسان باشیم...حقیقی...
عمل گرا و مهربون...
به مرگ ماهی های کوچولو کمک نکنیم...
برای طبیعت وتمام جنبنده هاش ارزش قائل باشیم....
با عید تغییر کنیم....
انسانیت در عمل نه حرف...
به خرید و فروشی که حاصلش مرگ "نه محکم بگیم"...
اگر فردی اونارو قبلا خریده ازش بخوایم که به جای بزرگتری انتقالشون بده
و اطلاعات کافی رو راجع بهشون پیداکنه...
به انتقال آگاهی نوروز بهتری رو تجربه کنیم....
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور