خرید بک لینک

به شاملو خرده گرفتند که

چرا آیدا در آینه و آیدا،

درخت و خنجر و خاطره

را به همسرش هدیه کرد!!!

گفت:

مالک و مالدار به کسی که دوست دارد زمین می بخشد،

مغازه به نام می کند...

من هم سرمایه ای که داشتم را هدیه کردم

به کسی که دوستش دارم...!!

چند روز پیش توی مترو بودم؛

روبروی پسر و دختر جوانی...!!

چشم هایم داشت واژه های کتاب تاریخ مدرن ایران را می دید

و گوش هایم

پچ پچ دختر و پسر را می شنید...

سعی می کردم نشنوم، نمی شد... گوشم مثل جیب بُری بود

که دست های چسبانکی دارد؛

با همین ظرافت کلمه ها را

پیش از آنکه به گوش دختر برسد

توی هوا می دزدید...!!

یه چیزی برات نوشتم...!!!

بعد دست کرد توی کیف نیمدارش...

از این ها که جای لب تاب است..

سررسیدی با جلد مشکی درآورد...

آرام شروع کرد به خواندن...

آرام مثل بال زدن فرشته ها...

آدم اول از دور عاشق می شود،

فکر می کنی از دور نگاهش کنی بس است،

از دور راه رفتنش را ببینی

و پیچیدن باد لای موهایش...

بعد نزدیکتر می شوی؛

دلت می خواهد تکان دادن دست هایش

را توی هوا ببینی...

دلت می خواهد نگاه کنی ببینی

توی سیاهی چشم هایش چند هزار شب لانه کرده...

به خودت می گویی همین بس است...

بعد دلت می خواهد انگشتت را دراز کنی

و روی پوست نازکش بکشی...

مثل لمس کردن تُردی یک حباب... مثل نوازش کردن یک ابر...

به همان اندازه ظریف؛

به همان اندازه آرام...!!!

این کار را که کردی؛

گرمای خونش رفت زیر پوستت؛

دلت می خواهد در آغوشش بکشی...!!

دلت می خواهد بوی تنش را حس کنی...

دلت می خواهد مثل دودهای رقصان سیگار بشوید

که نرم و آرام بالا می روند؛

در هم می یپچیند؛

یکی می شوند

و در دل آسمان گم می شوند،یکی بشوی!!!

دلت می خواهد.........

چشمهایم داشت چیزهایی در مورد حزب رستاخیز می خواند

و در دلم رستاخیری بود از این همه واژه...

نوشته اش طولانی تر بود...

لطیف تر...

همین ها توی ذهنم ماند...

ایستگاه اتمسفر!!!

نزدیک کرج بودم...

کتاب را گذاشتم توی کیفم...

سرم را بلند کردم...

دختر روبروی من نشسته بود...

چشم در چشم...

سی و چند ساله...

با موهای لخت سیاه و نرمِ بیرون زده از زیر روسری...

بینی تراشیده؛

چشم های رازآلود

و صورتی که محجوب بود...

انگار حس کرد من حرف ها را شنیده ام...

چشمهایش را دزدید...

من هم سرم را انداختم پائین...

داشت به شیشه پنجره نگاه میکرد

که چراغ های شهر از آن سویش

به او چشمک می زدند...

حس می کردم دلش می خواهد پر باز کند؛

پرواز کند...!!

کلمه ها جادو می کنند..!!

پیاده شدم و فکر کردم آدم هایی

که دل عاشق و قلب بزرگ دارند؛

سند ملک و ماشین اگر در گاو صندوق شان پیدا نشود؛

کلمه که در خورجین دلشان هست...

کاغذ بگیرید؛

برای کسی که دوستش دارید

با عشق؛

با مهر چیزی بنویسید...!!!

gharibe64sms.blogfa.com

برچسب: جادوی کلمات,جادوی کلمات حتما ببینید,جادوی کلمات در تحریک همسران,جادوي كلمات,جادوي كلمات مثبت,جادو کلمات,جادویی کلمات,کتاب جادوی کلمات,مجله جادوی کلمات,دانلود کتاب جادوی کلمات, نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 11:07

صفحه بندی