"دلیل خودکشیام همسرم نبود، دیگر کاری نداشتم"..
این را رومن گاری در کتابش به عنوان عاملی برای خودکشیاش مطرح میکند...
این جمله شاید تکاندهندهتر از تمام یادداشتهایی باشد
که پس از خودکشیِ یک فرد برای بازماندگان باقی میماند،
جمله متقاعدکنندهای که خواننده را از هر پاسخی عاجز میدارد
و او را برای پذیرش یک مرگِ خودخواسته مجاب میکند..
انگار که حق با گاری باشد زمانی که کارمان به پایان رسیده باشد؛
باید جُل و پلاسمان را جمع کرده و صحنه را برای همیشه ترک کنیم..
ما نمیتوانیم با ولگردی خودمان را معطل این جهان نگه داریم
و عاطل و باطل وقتمان را بیهوده صرف چیزی کنیم
که پیش از این به پوچی وهرزگیاش آگاه شدهایم..
ما هیچ مشغلهای نخواهیم داشت مگر اینکه کسی را دوست بداریم،
از کسی رنجیده باشیم و یا غروب آخر هفته
در کافهای با دیگری قرار ملاقات داشته باشیم..
باید هر صبح منتظر لبخند کسی باشیم
و یا شبها به هوای آغوشِ کسی به رختخواب برویم
و در نگاه او عشق به خودمان را هزاران بار یافته باشیم
در غیر اینصورت هیچ کار دیگری در این جهانِ عبث، نخواهیم داشت
و بهتر همان که خودمان را از این هستی با دستان خودمان کسر کنیم...
باید در اواسط صفحات یک کتاب نشانهای گذاشته باشیم
تا شاید روزی مجدداً ادامهاش را مطالعه کنیم،
باید لیست بلند و بالایی از موسیقیهایی که نشنیدهایم
و فیلمهایی که ندیدهایم را تهیه کنیم،
باید برای یکدیگر کار بتراشیم،
از هم انتظاراتی داشته باشیم و در پایانِ هر دیداری،
امید یک دیدار مجدد را از دیگری طلب کرده باشیم،
باید معشوقهمان را به یک پیادهروی عصر پاییزی دعوت کرده باشیم
وگرنه دیگر هیچ کاری در این جهان نخواهیم داشت...
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور