خرید بک لینک

نوشتن و رنج آن شعار نیست..شوخی هم نیست...
ردش را در روان و تن نگارنده به خوبی به جا میگذارد...
اما در جامعه کتابنخوان و بیمطالعهای مثل ایران،
که اوج انحطاط اخلاق و تفکر را در بین نسلهای متاخر آن به خوبی میتوان دید،
جامعهای که با هیچ گروه و دستهای به قدر نویسنده و شاعر رفتار تحقیرآمیز نمیشود،
جامعه بیرحم و خشن امروزی که حاضر نیست لمحهای آرام بگیرد
و به جهان تفکر برانگیز رمان و داستان پناه ببرد،
این درد هزاربار بیشتر است...
کشتی بزرگ در حال غرقی که چند ملوان لاغر لاجان آفتابسوخته جان میکنند
که از ورطه امواج نجاتش دهند...
شاید شما باور نکنید اما بانیان ادبیات, تنها ناجیان جامعه رو به زوالی مثل ایران امروز ما هستند...
اما روی سخنم با آنهاست که آرزومندند روزی اسم خود را بر جلد کتابی ببینند...
عزیز من اگر خیال میکنی برای درمان عقدهها و کمبودهایت،
برای پر کردن وقت فراغت فراخت،
برای جلوهگری و دلبری،
برای یافتن کسانی که مداح و ثناگوی تو باشند،
برای رهایی از بیکارگی و بیمصرفی،
برای براوردن آرزوهای پدرت که دبیر بازنشسته ادبیات, است،
باید بنشینی و کتاب بنویسی راه را اشتباه آمدهای...
اگر با یافتن پارتنر و مهاجرت و ازدواج با یک متمول
و مادر یا پدر شدن و ژست امضا کردن
و رفتن عکست توی یک روزنامه محلی استانی دردت دوا میشود،نکن..ننویس...
توی این بلبشو کاغذ گران را حرام دغدغههای سطحی و شکمیات نکن...
بوی کبابی که تو شنیدهای مال داغ نهادن به گرده خر و الاغ است جان من...
ادبیات, و نوشتن سنگ زیرین آسیاب میخواهد...
باید صدای خرد شدن استخوانهایت را بشنوی و تاب بیاوری...
از ناشر و کارمند ارشاد و اداره کتاب
و مخاطب و خبرنگار و هرکسی که فکرش را بکنی
جز تحقیر و تخریب چیزی نصیبت نمیشود...
پس بساطت را جای دیگری پهن کن و نگذار خشک و تر با هم بسوزند...
خدا میداند ادبیات, نیازی به سیاهیلشکر ندارد...
خودش به قدر کافی طفیلی و سربار شده که نخواهید روی زانوان بیجانش چنبره بزنید...
صبر ایوب میخواهد و جان سخت تحمل تمام بدیها و بیرحمیهای ایرانیجماعت با کتاب و مولف...
برای خراش سطحی زانو نیازی نیست پایتان را از کشاله ران قطع کنید...
مثل شدن کاریست که ادبیات, با کارگران خود میکند
تا کسی بیاید و کتاب را مثل بادبزن ورق بزند
و قیمتش را نگاهی بیاندازد و طرح جلدش را...
و بعد مثل جنس بنجول پرتش کند روی پیشخان...
درست به همین کثیفی...
به همین واضحی که گفتم....

gharibe64sms.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:58

صفحه بندی