آدم از سی که گذشت چه یه وجب چه صد وجب...
برای همین ترجیح میدادم تو همون سی درجا بزنم
و دیگه به روم نیارم تا پنجاه و بعد بخونم؛
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی!!!
ولی حالا کوووو تا پنجاه....
تولدنامه سی و چهار سالگی, رو دوباره مینویسم برای سی و چهار ساله های سرحال امروزی....
از ما که گذشت!!!
چه فرقی میکنه الان چند ساله ام...
نمردیم و سی و چهار ساله هم شدیم!!!
و حالا بازی شروع می شود...
بازی مخصوص ما...
بازی لو ندادن سن،
پوشیدن لباس هایی که به سنمان نمی خورد،
کتانی و کوله پشتی و....
هر هر خندیدن با دختران و پسران خیلی جوان؛
برای اینکه جوانی در حال احتضارمان را به رخ بکشیم:
ببین من اصلا سنم بهم نمیاد...
تفاخر تکراری سی و اندی ساله های امروزی
که اکثرا به قول ناظران "خوب موندن" و معلوم نیست
که معجزه تغذیه و آگاهی عمومی و کرم ضدآفتاب و رسیدگی به پوست است یا چی...
بله ما سی و چهار ساله های الان اصلا شبیه سی و چهار ساله های سابق نیستیم...
به همین دلیل باید مدام این جمله هرجایی و بی مزه "اصلا بهت نمیاد"
را از هر کس و ناکسی در کوچه و خیابان و مهمانی و محل کار و... بشنویم
و قند توی دلمان آب شود...
ولی ما چه بیست و چهار ساله فرضمان کنید چه سی و چهار،
درست به اندازه عدد چاق و چله "سی و چهار" زندگی کرده ایم...
اشک ریخته ایم...
خندیده ایم...
زمین خورده ایم و دوباره ادامه راه را دویده ایم...
گاه خسته و ناامید گاه پرانرژی و امیدوار...
گول کوله پشتی پسرونه و ژست های قلابی و موهای ناز نازی ما را نخورید...
ما در این سن معمولا عکس هایی را برای نمایش جذابیت مان انتخاب می کنیم
که جوان تر به نظر برسیم در آن عکس و نه الزاما خوشگل تر!!!!
اما به هر حال طبق حقیقت غیرقابل انکار اداره ثبت احوال سی و چهار سال داریم
و کم کم بدنمان را گرم می کنیم برای پریدن از روی مرزهای میانسالی
بی آنکه خودمان را با هم نشینی با تین ایج ها و دلداری کلیشه های:
"بابا دلت جوون باشه" و "سن فقط یه عدده" گول بزنیم...
شما هم گول ما سی و چهار ساله های خوب مانده را نخوردید...
الان اگر قدیم بود همین نگارنده یک پدرشوهر سرحال بود در انتظار نوه مغز بادامش!!!
اما حالا نشسته ام اینجا صفحه سیاه می کنم؛
که فقط بگویم آهای هوار ملت سی و چهار سالم شده...
نمی دانم چرا ما مردان و زنان سی و اندی ساله این قدر این عدد را توی بوق می کنیم
و سر و صدا و غربتی بازی در می آوریم؟؟
ولی حق بدهید یک مرد(یا زن) در روز تولد سی و چهار سالگی, فکر می کند تنها سی و چهار ساله جهان است
که در برابر جنازه جوانی اش دست تنها مانده است...
من هم یکی از همین سی و چهار ساله های غربتی....
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور