خرید بک لینک

من از اشیاء بلاتکلیف بیزارم؛
لباسهای تلنبار شدهای که شاید یک روز به کاری بیایند،
کاسه بشقابهایی که سالهاست هیچکس توی آنها غذا نخورده،
از کشوهایی که ته و توهای ناشناخته دارند،
از کاغذپارههای بیمصرفی که کیف مدارک را سنگین میکنند،
از کتابهایی که توی کتابخانه چیدهای و هیچ ربطی به علایق تو ندارند...
هرچند وقت یکبار به جان خانه میافتم و سبکش میکنم
از خاطراتی که دیگر اعتباری ندارند،
اشیائی که بیهودگی مثل غبار بر تنشان نشسته،
کاغذپارههایی که فقط تقویماند...
از گذشته،
چیزهایی را دوست دارم که خودشان را مثل یک اتفاق میاندازند پیش پای تو؛
بلیط سینمای کهنهای در جیب یک پالتوی قدیمی،
دستمال کاغذی فرسودهای که روی آن شعری نوشته شده،
یا دستخطِ پشت یک تابلوی کوچک که فراموشش کرده بودی...
گمشدههایی که به اعتبار حقیقی بودنِ لحظهی وقوعشان،
بارها و بارها در زمانهای متمادی دوباره پیدا میشوند...
انبارهای گذشته،آن چیزها که انبار کردنشان از آگاهی سرشار است،
فقط یک گذشته بلاتکلیفند...
من هیچوقت آدم نگاه کردن،
دلبستن یا دلخوش کردن به آینده, به بهای کم کردن از امروز هم نبودهام...
فردا برای من چیزی است شبیه یک بالون...
بالونی که باید همه سنگینیها را از آن بیرون بریزم تا آرام آرام بالا برود...
هرچه بیشتر به فردا نزدیک میشوم،
این میل سبکی در من اوج میگیرد...
این بالون شاید چیزی شبیه مرگ باشد...
و فردا هیچوقت نمیتواند برای من به طور محض از دستبرد مرگ درامان باشد...
برای همین از آدمهای بلاتکلیف میگریزم...
از آدمهایی که مال امروز نیستند...
مال فرداهای خودشان هم نیستند...
سنگینی یک آینده,ی موهوم،
مثل بختکی روی رویاهای امروزشان افتاده...
آنها که شادی امروز را میدهند که در بازار فردا سود کنند...
آدمهای ترس خوردهای که یک نخ نامرئی
همیشه آنها را از رویاهایشان به سمت و سوی تاریکی میبرد؛
که نامش را گذاشتهاند آینده,ی خوشبخت!!!!!!
آینده, برای من آن لحظهای است که در سبکی محض،
از هر حسرت و افسوس و پشیمانی خالی باشم...
بالونم اوج بگیرد،
بالا برود
و آن بالاها به پرندهها سلام کنم....

پسر تنها

gharibe64sms.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:58

صفحه بندی