از خواب که بیدار میشوم میبینم کف آشپزخانهام...
سرم درد میکند...
نمیدانم ساعت چند است و اینجا چکار میکنم!!!
میخواهم قی بکنم،
به زحمت از جایم بلند میشوم چراغ را روشن میکنم
و برای لحظاتی در حالیکه به دیوار تکیه دادهام؛
خمارآلود اتاق نشیمن را خوب ورانداز میکنم...
بطری خالی را میبینم روی میز،
حالا خاطرم میآید که آنشب چه مقدار مست بودهام من..
گنگِ گنگم،
انگار برای چند ساعت جنازهوار روی زمین ولو بودهام..
از فرط مستی نمیتوانم پاهایم را خوب ستون کنم،
برای همین هنوز قادر نیستم درست بایستم یا چند قدمی حرکت کنم...
من به شکل افراطی نوشیدهام...
با خودم چه کردهام من؟!!
در حیرتم از اوضاع خودم،
احوالم خوش نیست...
تقلای من برای از خود بیخود شدن قدری عجیب است!!!
آیا میارزد؟
سرگیجۀ فراوان،
این زانوهای سست و لرزان و جهانی که تعادل از او سلب شده باشد؟!
لابد آری!
من محتاجم به این بیخود شدن،
نیاز دارم برای لحظاتی هم که شده همه چیز برایم مبهم باشد
و هوشیاریام را تماماً از خودم رانده باشم!
من علیه خودم شوریدهام..
باید در این خرابات خودم را غرق کنم..
مستی علاجمن است،برای فرار از بیهودگیها من این مرهم مایع را به هر دوای دیگری ترجیح میدهم...
کاش یک شب که از خودم طرد شدهام،
مرگ من در کنج سکوت از همین باده در گلویم سرازیر شود
و من برای همیشه بیخویشتن شوم...
آنچنان خراب که هیچ صبحی نتواند از نو آبادم کند...!!!
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور