خرید بک لینک

آخرش نوشتید:

دلش میخواست بخوابد..و خوابید...

آرام خوابید...

و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب،

نزدیک سرش ماندهبود که هرکس میدید میگفت:

مردی خود را در آب حلقآویز کردهاست...

"سمفونی مردگان" چنین تمام شد؛

و چهکسی میگوید نویسندهگان شبیهِ کتابهاشان نمیمیرند؟!

حکم دادهبودند که شلاق بخورید به خاطر گردون،

ما نویسندهایم و خیلی چیزهای دیگر...

دههی هفتاد بود و شلاق کلماتِ 1 1...

شلاق علیه او و او علیه شلاق...

شلاق کلمات علیه شلاق چرمی...

صد میلیونبار نوشتهایم و نوشتهاند و خواهندنوشت

که غم آورندهی مرگ است و عباس معروفی زیر شلاق غم بود...

این شلاق متوقف نمیشود،

عادی نمیشود،بیدرد نمیشود،

خوناش بند نمیآید و خونی که بند ناید عجیب خونیست

و زخمی که بسته نشود زخم اعظم است

که دیگر مشخصمان نمیکند آدمی زخم است یا زخم آدمی...

حالا پیکر عباس روی ذهنهای ماست،

روی اشکها،خاطرات...

سنگین پیکریست...

هرچند ما حاملان پیکرها شدهایم و تاریخشان و غمهاشان...

بله سمفونی مردهگان ماییم که بر مقابر غولهای غمگین فکر و آدمیتمان نگاه میکنم بی هیچ خندهای...

طبیعتن آدمها میمیرند که مرگ هیچگاه ترک عادت نمیکند اما...امان از این اما...

معروفی در ابتدای خود رفت و سالها به سختی و رنج گذراند...

پرشور و جان بود و کمخواب...

او راوی شوراقبالی و صعبحالی مردمانی بود

که با کلمههای او نفس تازه میکردند و البته میکنند...

از چند هفته پیش که پزشکان متعدد تَن زدند از جراحی سَمی

که اینبار چشمهای او را نشانه رفتهبود احوالاتمان مشوش بود...

قرار بود یک پزشک جسورتر جراحی کند

و مقادیری بخت قائل بود برای عقبراندن غمباد متجسدشده...

دوست عزیزی چند ساعت پیش گفت آن پزشک نیز تن زد

در نهایت ولی حال نویسنده بهتر شدهبود و حتا امید جوانه زدهبود...

که ناگهان عباس...

انگار در خانه...

در آرامش و تا دم آخر باور داشت اگر فقط کمی بخوابد

و نفس تازه کند دوباره خواهدنوشت...

نمیدانم این چه رازیست که خوابطلبی نشانهایست از میل به رفتن...

اما ته ذهنام به تمام این سالها فکر میکنم

که عشق در تمام وجودش بود که شیخ اکبر،ابنعربی نوشت:الحُبُّ موتُ صَغیر

و معروفی مستحیل در این عشق بود در شکلهای مختلف،

در کرانههای روزگار و رفتناو مرگیست کبیر...

تراکم این مرگهای در تبعید یا در وطن خویش غریب است که جگر را میسوزاند...

که قدما سنگ لعلدار را در جگر داغ قربانی میپیچیدند

تا لعل شود در مقام صبر آری شد

ولی به خون همان جگر...

خونی که سر ایستادن ندارد...

عباس معروفی خون بود...

gharibe64sms.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بهنام رضاپور تاريخ: سه شنبه 12 مهر 1401 ساعت: 17:13

صفحه بندی