امسال سال خوبی نبود...
برای هیچکداممان نبود و هنوز هم کثافات و نحوستش تمام نشده...
برای من چیزهایی هم علاوه کن به این همه سوگ و ترس و درد و خشم...
برمیگردم به سال پیش این موقع؛
میبینم از "من" دی ماه ۱۴۰۰ چیزی نمانده...
انقدر که از فروردین این سال هی دانه دانه آرزوهام را چال کردم
نشستم بالای گورشان مویه کردم...
هی دندانهای طمعم را بدون بیحسی
با انبر اوستای دلاک کندند و پرت کردند ته دره...
بس که شاخم شکست...
بس که درد به درد علاوه شد...
حالا از "من" دی ماه پارسال هیچ نمانده؛
جز تنی که زنده است...نفس میکشد...
غذا میخورد،خیلی کم و به قدر نمردن،
به زور قرص میخوابد...
حتی جان فریاد زدن ندارد...
حتی آرزوی آخری را که چال کردم جنازهاش زیاده لَخت و سنگین بود...
ده بار شستمش قبل کفن کردن...
باز به دلم نبود...
هی تاس تاس آب میریختم سرش و التماس میکردم بیدار شو...
تو را به خدا بیدار شو...
چشمت را باز کن..نفس بکش...
بلند شو بیا برگردیم خانه...
خانه بدون تو من را میخورد...
اما پا نشد...
همانطور یخ و کبود و زرد افتاد روی سنگ غسالخانه...
حالا از "من" دی ماه پارسال چیزی نمانده جز تنی که زنده است...
و آدمی آه است و دم...
و تا خانه قبر آ آ آ...سه قدم بیشتر نیست...
اما راستش نمیمیرد به این راحتیها...
مخصوصا اگر زندگی سختش باشد...
هی دق میکند دق میکند دق میکند و نمیمیرد...
و دق روی دق از قوز بالای قوز بدتر است. هزار بار..
چون کسی نمیبیند...
اما خودت میدانی چه بار سنگینی را روی زانوهای سست و لرزانت حمل میکنی...
و "من" امروز زنده است به شعله لرزان کوچکی
که جانش دارد میرود مبادا بادی بیوقت،
مبادا هوی گذری شتابان، مبادا نفسی تند...
دیشب فکر کردم نذر کنم...
یادم نمیآمد آخرین بار کی نذر کرده بودم...
بعد توی ذهنم شمردم و دیدم هیچوقت هیچوقت هیچوقت در زندگیم،
خدا نذرهایم را نپذیرفته...
همیشه به جایش یک تودهانی مهمانم کرده که خفه شوم بنشینم سر جایم...
دیگر نذر هم نمیکنم...
آنقدر جبر کند بر من،تا خودش خسته شود...
بعضیها گِلشان جوریست
که هر قدر لگد بخورندو مشت کوزه بهتری میشوند...
ما از آنهاییم...
آخرش هم کوزه را طفلکی به شیطنت اگر شکست هم شکست...به جهنم...
gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور