دلتنگی های شاه احساسات

متن مرتبط با «قدیم» در سایت دلتنگی های شاه احساسات نوشته شده است

تابستون های قدیم

  • نیلوبلاگ

    تابستون های قدیم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ ساعت: 22:48 بوی خاک داغ زیر آفتاب که میاد،یهو میرم به یه جای دیگه...میرم به همون تابستون‌های بچگی،همون کوچه‌های خلوت ظهر،همون روزهایی که فقط بازی بود و بازی، تا غروب...تابستون‌های اون‌موقع یه چیز دیگه بود...صبح زود که بیدار می‌شدیم،انگار یه دنیای بی‌پایان کار جلومون بود؛نه مدرسه‌ای،نه مشقی،فقط بازی و بازی و بازی...یادش بخیر اون ظهرهای داغ که مامان می‌گفت:"برید تو، آفتاب می‌زنه" و ما گوش نمی‌دادیم...یادش بخیر اون بستنی‌های یخی ک...

    ادامه مطلب
  • زمستون های قدیم

  • نیلوبلاگ

    زمستونهای قدیم بهقدری برف سنگین و زیاد میاومد؛که گاهی وقتی میخواستم برم مدرسهچکمههای تا زیر زانوم هم جوابگو نبود...برف اونقدر بارها و بارها در زمستون میبارید؛که کاملا یک امر عادی تلقی میشدو محال بود ادارهی آموزش و پرورش بهخاطر بارش برف،مگر در شرایط بسیار بسیار بد،مدارس رو تعطیل کنه...توی زمستون گاهی صبحهای خیلی زود،با صدای قدمهای برادرهام روی پشتبومو بعدم پاروکردن برفها بیدارو بعد از خوردن صبحانه راهی مدرسه میشدم...خونهی ما توی خیابون لاله ششم بودو با محمد و هادی و فیروز و علی و سروش که همشاگردی بودم،پنجنفری راهی مدرسهی شهید غفاری،توی خیابون دوازهم،میشدیم...تمام مسیر حواسمون رو باید جمع میکردیم که زمین نخوریمو با خنده و گاهی ترس و دلواپسی از سکوت حاکم در خیابانهابه سبب ریزش برف،بالاخره به مد...

    ادامه مطلب
  • قدیم تر ها

  • نیلوبلاگ

    قدیم ترها؛ هم مرده ها و هم زنده ها حرمت داشتند... مردن آداب داشت و مرده داری آداب بسیار... این قدیم که می گویم؛ مثلا تا بیست سال پیش یا حتی جلوتر هم بوده... وقتی کسی از خانه ای فوت می کرد ؛ دیوارهای خانه هم مثل اهالی خانه سیاهپوش می شدند... هرگونه عملی که نشان از شادابی و فرح داشته باشد؛ تا یک هفت...

    ادامه مطلب