
نامه ای به خودم نويسنده :شاه احساسات تاريخ: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ ساعت: 20:50 سلام به اون پسری که یه شب سال ۹۰،تصمیم گرفت یه وبلاگ بسازه...نمیدونم اون شب دقیقا" چی تو سرت میگذشت...شاید فقط دلت پر بود،شاید فقط یه جایی میخواستی حرف بزنی،بدون اینکه کسی قضاوتت کنه...اما هرچی که بود،همون تصمیم ساده،شد نقطهی ابتدا یه مسیر طولانی که هنوز،بعد از این همه سال،ادامه داره...یادته اون اولین متنها رو؟!!همونهایی که با غلطهای تایپی نوشته بودی،همونهایی که هنوز داشتی یاد میگرفتی چطور احساست رو کلمه ک...
ادامه مطلب
بهنظرم خستگی و فرسودگی آدمها مربوط به امروز و این زمانه نیست؛که حتماً خستگیِ انسان غارنشین اگر از امروزِ ما بیشتر نبوده،کمتر هم نبوده...بعید بدانم حال ایرانیانی که با آبله،طاعون، گال، سفلیسو وبا در دورهی قاجار و پهلوی زندگی میکردندبهتر از حالِ امروز ما که مجبوریمبا انواع بیماریهای جسمی و روحی سر کنیم بوده باشد...قطعاً انسانهای پنجاه سال آیندهدرگیر مشکلات بیشتر و متنوعتر از امروز ما خواهند شدچراکه مشکلات و خستگی و فرسودگی انسان تمامی نداردو فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود...درد،درد است از هر طرف که بخوانی و بنویسی و ببینی فرقی ندارد...خستگی و فرسودگی و رسیدن به مرزِ خلاص کردن خود از زندگی،ربط چندانی به تاریخ و جغرافیا و لوکیشن و طول و عرضو محور مختصات کره زمین ندارد،بسیاری از چشم آبیهای ز...
ادامه مطلب
معلم کلاس چهارم ابتداییِ ما،قاعده خاصی داشت برای مبصر انتخاب کردن...دو هفته یکبار مبصر را عوض میکردو دو نفر جدید را میگذاشت سر پست مبصریتا دوهفتهی بعد که نوبت بعدیها شود...بچهزرنگها شانس اول مبصر شدن بودند...اینطوری شد که ماه اول و دوم از بیستبگیرها مبصر شدند،ماه سوم هجدهبشوها،بعد رسید به هفدهها،و به ماههای آخر که رسید یکجورهایی کفگیر معلم خورد به تهِ دیگو شاگرد اولها و شاگرد دومهاو حتی شاگرد سوم و چهارمها هم یک دور مبصر شده بودندو نوبتی هم اگر بود نوبت رسیده بود به به شاگرد هفتمها،به آنهایی که درس به هیچجایشان نبود؛بچههای تهِ کلاسی که دفتر دیکتههایشان پر از خط قرمز بودو وسط درس کلاس را پر میکردند از بوی نارنگی...آنها مبصر شدند...و چه کیفی داشت دورهی سلطنتشان...ستون بدها خالی...هیچ کاری بد ن...
ادامه مطلب
سلام دوستان و همراهان عزیز.. برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید... . . رمز پست تغییر کرده . . ....
ادامه مطلب
آخرش نوشتید:دلش میخواست بخوابد..و خوابید...آرام خوابید...و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب،نزدیک سرش ماندهبود که هرکس میدید میگفت:مردی خود را در آب حلقآویز کردهاست..."سمفونی مردگان" چنین تمام شد؛و چهکسی میگوید نویسندهگان شبیهِ کتابهاشان نمیمیرند؟!حکم دادهبودند که شلاق بخورید به خاطر گردون،ما نویسندهایم و خیلی چیزهای دیگر...دههی هفتاد بود و شلاق کلماتِ عباس معروفی...شلاق علیه او و او علیه شلاق...شلاق کلمات علیه شلاق چرمی...صد میلیونبار نوشتهایم و نوشتهاند و خواهندنوشتکه غم آورندهی مرگ است و عباس معروفی زیر شلاق غم بود...این شلاق متوقف نمیشود،عادی نمیشود،بیدرد نمیشود،خوناش بند نمیآید و خونی که بند ناید عجیب خونیستو زخمی که بسته نشود زخم اعظم استکه دیگر مشخصمان نمیکند آدمی زخم است یا زخم آدمی.....
ادامه مطلب
یک داستان تلخ تکراری و حقیقتی تلختر که ساده از کنار آن میگذریم:داستان زنانی که روزی میفهمند؛همسرشان همزمان با آنها با زنی دیگر هم هست...چند وقت پیش ویدئویی دیدمکه زنی در خیابان همسرش را با زنی دیگر می...
ادامه مطلب
تمام مردها؟؟تمام مردها؟؟!!خب تمام مردها نه،مطمئناً نه!!!اما تعداد کافی از اونها،تعداد زیادی از اونها که در نهایت باعث شدهیک دختر از اینکه به یک مرد در اتوبوس لبخند بزنه،یا سر صحبت رو با یک پسر در کافی...
ادامه مطلب
سلام..برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید............
ادامه مطلب
مى ترسيدم بنويسم بابت سوختن نوتردام چقدر غمگين و ناراحتم...مي ترسيدم عده اى بيايند بگويند خودمان پلاسكو را داشتيم،زلزله هم داشتيم،بعدش هم هواپيماى ياسوج و سيل و سيل زدگانى كه هنوز كسى به فريادشان نرسي...
ادامه مطلب
اس ام اس عاشقانه،داستان کوتاه،عکس عاشقانه غمگین،دلنوشته،اس ام اس جدید،اس ام اس و موضوعات اجتماعی استعفابدينوسيله رسما استعفای خود را؛از سمت بالغ بودن به اطلاع همگان رسانده...همزمان تمايل خود را جهت پذيرش؛مسئوليت ۸ سالگی دوران کودکیم اعلام ميدارد...من می خواهم دوباره به مک دونالد بروم؛و تصور کنم که يک رستوران چهار ستاره است...من می خواهم دوباره تکه چوب هايمرا در يک برکه کثيف و کوچک به آب اندازمو در پياده رو حين قدم زدن به سنگريزه ها لگد بزنم...من می خواهم شکلات بخورم و فکر کنمکه آن چيزی بهتر از پول است،چون ميشود آنرا خورد...من می خواهم در زير يک درخت بلوط لم بدهمو با دوستانم در يک روز گرم تابستان ليموناد بنوشم...من می خواهم به زمانی برگردم که زندگی ساده بود،زمانيکه تنها چيزی که تو ميشن...
ادامه مطلب
ترسیم آن لحظات است که شمع وجود سیدالشهدا در راه هدایت خلق آب گشته بود و جسمش عریان افتاده روی خاک کربلا؛ و یا نگاه به شمع شام غریبان تجسم این بیت است که : زینب ای شمع تمام افروخته/ یادگار خیمه های سوخته یاد آور آن لحظاتی که زینب ؛ دختر مولا با شمع راه افتاد که تا در تاریکی شب گلهای حرم پیامبر و اطفال حسین را پیدا کند؛ نور شمعها نشانه ابراز ارادت و همدردی با زینب است دختر علی!!! میخواهی با نور شمعهایمان پیش پایت را روشن کنیم تا شاید آسانتر در کنار خارهای مغیلان طفلان حسین را که از شدت ترس و گرسنگی بیهوش گشته اند بیابی؟؟!! شام غریبان هیاهو ندارد؛ حتی کمت...
ادامه مطلب
داشتم فکر می کردم چه چیزی بنویسم؛ که نه شعار باشد ؛ نه خیلی تکرار...!!! می نویسم حتی اگر فکر کنید شعار است یا تکرار...!!! فضای عمومی جامعه چندان برای زنان آرامش بخش نیست... اگر در ساعات های خیلی خلوت در کوچه راه می رویم و خانمی جلوتر از ما راه می رود، کمی پای مان را سست کنیم و فاصله بیندازیم تا حس امنیت بیشتری کند... وقتی سوار تاکسی می شویم؛ لزومی ندارد پاهایمان را 180 درجه باز کنیم، این حرکت را می توانیم در مسابقات ژیمیناستیک المپیک انجام دهیم؛ کمی جمع و جور بنشینیم که زنی اگر نشسته مثل لواشک نچسبد به در ماشین..!! در هر محیطی اگر یک زن به ما لبخند می زند ...
ادامه مطلب