
متن خاص و غمگین برای روز پدر ۱۴۰۴ (ویژه پدران آسمانی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۸ ساعت: 19:45 تقویم میگوید سیزدهم دیماه است و روز پدر؛اما تقویم خانهی ما سالهاست که روی یک تاریخِ تلخ قفل شده است...از همان روزی که آغوشت از زمستان این دنیا کوچ کردو گرمای دستهایت را با خودت بردی..پدر...میگویند سیزده رجب روز مرد است،اما برای من،هر سیزده به درِ زندگیام،به یاد آن کوهی میگذرد که پشتم بودو حالا فقط سایهاش در خوابهایم مانده است...این روزها که دنیا درگیر جشنهای سال نو...
ادامه مطلب
قدر زمان حال (دلنوشته فلسفی) نويسنده :شاه احساسات تاريخ: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۵ ساعت: 21:10 همین الان که این جمله را میخوانی،یک اتفاق عجیب در حال رخ دادن است...تو، در همین ثانیه،زندهای...قلبت میزند،نفس میکشی،فکر میکنی، حس میکنی؛و همهی اینها،فقط در همین یک لحظه اتفاق میافتد،لحظهای که تا وقتی این جمله را تمام کنی، دیگر برای همیشه گذشته...ما آدمها، عجیب موجوداتی هستیم...نصف عمرمان را در گذشته زندگی میکنیم؛در حسرت آنچه بود یا نبود،در تحلیل اتفاقهایی که دیگر تمام شدهاند...و نصف دیگر...
ادامه مطلب
مادر نويسنده :شاه احساسات تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۰ ساعت: 22:27 در روز جاریم صدای مامانم رو پشت تلفن شنیدم،و یه چیزی تو دلم لرزید...همون صدایی که سالهاست باهاش بزرگ شدم،همون صدایی که یهزمانی هر روز صبح باهاش بیدار میشدم،حالا فقط از پشت گوشی میاد؛نه از اتاق بغلی، نه از آشپزخونه،فقط از پشت یه خط تلفن...نمیدونم از کِی اینجوری شد...از کِی فاصلهها اینقدر زیاد شدن،از کِی زندگی اینقدر ما رو از هم دور کرد...بچه که بودم،فکر میکردم همیشه همینجوری میمونه؛مامان تو آشپزخونه، من دور و برش م...
ادامه مطلب
مادربزرگم میگفت پیکر مادرش را بعد از مرگ،خودش شسته...میگفت مادرش وسواسی بوده؛از آن پیرزنهای سرخ و سفید که بوی تمیزی میدهندو روسری سفیدشان روی موهای سفیدِ از فرق بازشده،سفیدی و پاکی مکرر میسازد...میگفت مادرش همیشه هراس تختهای لزجِهزار مُرده بهخوددیدهی مردهشویخانه را داشته...این میشود که وقتی مادر میمیرد،مادربزرگم آستینها را بالا میزند،با ملحفهای سفید که بند رخت حیاط را سرتاسر میپوشاند؛اتاقکی گوشهی حیاط خانهی برادرش میسازدتا از دید پنهان باشند و شروع میکند به شستن مادر کنار حوض...مادربزرگم میگفت آب ریخته روی سر مادر،صورتش را دست کشیده،موها را نوازش کرده،به شانههای نحیف نگاه کرده،پوست آویزان تن نگاه کرده،به چینها و ترکهای شکم نشان بودنِ مادربزرگم و بقیهی خواهروبرادرها...باز آب ریخته،صلوات فرستا...
ادامه مطلب
یه روز به خودت میای میبینی دیگه هیچ حرفی رو نمیتونی با کسی قسمت کنی...میبینی هیشکی زبونت رو نمیفهمه...میبینی خسته شدی از گشتن...باورت شده نیست؛اونی که عین تو دنیا رو ببینهو از حرفات همونی رو بفهمه که تو میخوای،نیست،وجود نداره،بدنیا نیومده یا قبل اینکه پیداش کنی مرده...اون روز دلت میخواد فقط تنها باشی...با کتابات،با آلبوم عکسهای قدیمی،با گلدونات،با بالش خودت،با لپتاپ قراضه کهنه خودت و دیگه خودت رو بهروز نکنی...خودت رو جوون نگه نداری...دست برداری از تلاش...بشینی تو آفتاب پاهاتو دراز کنی...یه لیوان چایی رو با قند دارچینی هورت بکشیو بذاری آفتاب بتابه به پاهات،خستگیشونو بگیره...یادت بره با همین پاها چقدر دنبال یه "نیست" بزرگ گشتی...تا آخرش فهمیدی باید خم بشی تو خودت...با خودت خلوت کنی و همه جمعیت...
ادامه مطلب
(به دردهای زنان نخندیم)...گاهی فکر میکنم کاش مشکل زنان در این جامعهاین بود که نمیتوانند صدایشان را به گوش همه جامعه برسانند؛یا کاش مشکلشان این بود که کسی به اعتراضشان اهمیتی نمی دهدو صدایشان را نمی ش...
ادامه مطلب
این لفظ نه به خشونت علیه زنان؛ درابتدا انسان هارا مجبور به تمایز جنسیتی می کند... این عبارت درست مثل عبارت :بچه ،زدن نداره؛ و شاید از آن هم بدتراست... وقتی معتقدیم که نباید به زنان خشونت کرد؛ غیرمستقیم براین باوریم که اولا زنان ضعیف و خشونت پذیرند... دوما حتما مردان قوی ، نسبت به زنان ضعیف خشن هستن...
ادامه مطلب
کفش های پاشنه دارش را دوست دارد؛ بخصوص آنهایی که تق تق صدا میدهند...!!! وقتی حرفهای نابه جا و سفیهانه برخی آدمها که اسمشان را گذاشته اند مَرد در کوچه خلوت به گوشش می رسد پاشنه های خود را به زمین می کوبد تا با رعشه صدایش؛ در دهان کسی بکوبد که اینک حتی صدای خودش را هم نمیشنود... باید بدانند او با کفشهای پاشنه دار تق تقی اش به اندازه یک گُردان؛ قدرت دارد تا دروازه دهانش را ببندد... او کفشهای پاشنه دارش را دوست دارد؛ چون هر بار که آن را می پوشد حس می کند بالای ابرها پرواز میکند... دوست دارد بدود و از حجم بی عقلی برخی مردانِ بی غیرت رها شود... تمام دلخوشی او همین چیزهاست؛ که گاهی کفش های پاشنه دارش را از جا کفشی در بیاورد و بگوید امروز روز پرنسس است؛ آماده باشید برای رفتن... چه فرقی می کند سه سان...
ادامه مطلب
روز زن... روز دختر... روز مادر... روز منع خشونت علیه زنان...!!! از این روزهای مناسبتی و فرمالیته؛ فقط دسته گلهای خشک شده ی روی دیوار و کادوهایش باقی می ماند؛ و ازین کمپین شانزده روزه فقط حساسیت زنان به رنگ نارنجی خواهد ماند...!!! تو را به خدا اینقدر زنان را شاد و پشیمان نکنید...!!! امید رهایی رنج زندان را مضاعف می کند...!!! باور کنید زنان هیچ کدام از این روزها و شعارها را دیگر باور ندارند... حالا کمپین شانزده روزه ی بین المللی برپا کنید...!!! شعار مبارزه با خشونت علیه زنان سر بدهید...!!! مگر سالها سر تساوی حقوقشان با مردها نجنگیدن؟؟!! آخرش چه شد؟!! مگر با ما مساوی ترید گیجشان نیاوردید که بی خیال حق و حقوقشان شوند؟!!! امنیت نداشته ی زنان را هیچ کمپینی تضمین نمی کند.. مگر می توانیم دست از عادا...
ادامه مطلب